فکرمی کند...در گوشه ای از شهر به کودکی اش به آن سارق خرده پای مالموی که سوئدی ها نفرین اش می کردند می اندیشد.به آن روزگار فلاکت بار فکر می کند وبه خودش می بالد که از کجا به کجا رسیده.به کودک درون اش می گوید:یعنی این من هستم؟من امید مادام ها وموسیو های پاریسی هستم؟به برج ایفل نگاه می کند وآه می کشد.حق هم دارد گذشته ها واقعا آدم را از پا در می آورند.انگار همین دیروز بود که عکس گل اش به رئال سر تیتراصلی روزنامه ها شد.چه بخواهیم چه نخواهیم او یک ستاره است.کارهای با توپ می کند که از عهده هرکس بر نمی آید.محبوب است وهمین هم یک نقطه ضعف روحی است.مغرور بودن اش را از ریشه سوئدی ها گرفته برای این خصلت اش بر او سخت نگیرید.مشکل اش با فیفا هرسال جدی تر از قبل می شود.اما محکم تر از سابق برای اثبات خود می آید.گاهی حرف هایش در صفحه روزگار نقش می بندند.انتقاد اش دامن همه را گرفته حتی مورینیو اما به یکباره از او تعریف می کند.خاطرات رودخانه آمستردام یا شهر مد از یادش نرفته است اما او حالا یک پاریسی اصیل است.بارسلونا حسرت اش نیست اما برایش یک تابو است.اکنون آن پسر پر هیاهوی سوئدی در زرق و برق پاریس گم شده.او یاد گرفته که یک نان دزد حرفه ای نیست او یک الگو برای فوتبالیست های عاصی است...