از فراق شمس دین افتادهام در تنگنا او مسیح روزگار و درد چشمم بیدوا
گر چه درد عشق او خود راحت جان منست خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها
عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ
گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتشست میبسوزد هر دو عالم را ز آتشهای لا
گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار تا کند پاکت ز هستی هست گردی ز اجتبا
عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شوی تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی
تا ببینی هستیت چون از عدم سر برزند روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی
جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی
آن عدم نامی که هستی موجها دارد از او کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا
اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی
❆❆❆
گفتم به فراق مدتی بگزارم باشد که پشیمان شود آن دلدارم
بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم نتوانستم از تو چه پنهان دارم(مولانا



