یک انگلیسی کلاسیک.نه ظرافت خاصی دارد نه تکنیک خاصی اما هنوز در آستانه 40 سالگی با آن تیپ و چهره ی مثال نزدنی اش دلبری می کند.غیر ممکن است اگر بتوانید او را در حالتی غیر از زدن ضربه ایستگاهی تصور کنید.انگار توپ و دیوید دو عنصر جدانشدنی هستند.یکی از شاگردان کلاس92 است.آن پسر بازیگوش لیتن استونی حالا دیگر آن کارهای سابق را فراموش کرده.دیگر در بارهای منچستر مشروب نمی خورد یا با چهره ی خواب آلود تمرین نمی کند.شب بیداری هایش را به گذشته سپرده و همانی شده که سرالکس می خواست.اما او دیر رسید.سال2003 وقتی فرودگاه منچستر را ترک می کرد هیچگاه فکر نمی کرد نصیحت های پدر معنوی یونایتد به کارش بیایند.اما اثر زخم کفشی که رئیس پرت کرد را خیلی زود دید .به طوری که بعدها گفت:آن سه سال زجر آور را در سراب مادرید نمی خواسته و اکنون یک مرد پشیمان است.فاب کاپلو دیوید را به یک نیمکت نشین مطلق تبدیل کرده بود.او در خاطرات اش می نویسد:آنقدر روی نیمکت های برنابئو نشستم تا روزی فهمیدم پیچ های بخشی از نیمکت شل تر از بخش دیگر آن است در اصل من ونیمکت یکی شده بودیم.شاید این خاطرات ذهن هر منچستری را مخدوش کند اما او همین الن هم بکس بزرگ است وخواهد ماند.دنیای پرزرق وبرق لس آنجلس یکی از آخرین تئاترهای آقای بکهام بود اما دوری از دنیای حرفه ای را تاب نیاورد و به میلان پیوست.وبلاخره در اوایل 2013 راه انگلستان را پیش گرفت اما از سوی آرسن ونگر طرد شد.شب های پاریس پایان بخش کتاب خاطرات7 تمام نشدنی منچستر بود.دریک شب آرام کفش هایش را آویزان کرد و رفت اما دوری از منچستر چیزی نبود که بتواند فراموش کند..