یکی از فعالیت های قابل ستایش شاگردان آندره بازن در نشریه سینمایی کایه دو سینما، ایجاد بینشی تازه نسبت به آثار فیلمسازان آمریکایی موسوم به مولف بود. فیلمسازان مشهور و موردستایشی مانند هاوارد هاکس و آلفرد هیچکاک.

این مقاله درباره بهترین آثار یکی از آن کارگردان‌هاست، یکی  از آن‌ها که در حد کمال شایستگی خودش در وطن موردستایش قرار نگرفت و درست درک نشد، چه در زمان حیاتش و چه همین حالا، چه از جانب منتقدان کشورش و چه مخاطبان، یعنی نیکلاس ری نیکلاس ری به مانند ساموئل فولر، روحیه یاغی مسلکانه و عصیانگری داشت و درست مثل او آثارش چندان موردتوجه مخاطبان و منتقدان آمریکایی قرار نمیگرفت. تعریف و تمجید منتقدان کایه دو سینما از این دو سر و صدای الکی قلمداد میشد، اما گذشت زمان حداقل به برخی از آنها سوی دیگر ماجرا را نشان داد. شگفت انگیز بودن سینمای نیکلاس ری صرفا به دلیل نمایان کردن حقیقت تلخ  درون رویای آمریکایی و تبدیل کردن آن به کابوس  و یا نشان دادن سرنوشت تلخ جوان‌های سردرگم یا تعریف کردن داستانهای عاشقانه‌ی زیبا اما نافرجام نبود.  تسلط بی حد و حصر او در استفاده از رنگ، کار با دوربین،  نحوه منحصر به فرد تعامل او با بازیگرانش و به کارگیری آموخته هایش در معماری از فرانک لوید رایت از‌ او یک استاد مسلم سینما میساخت. نیک تمامی آثارش را در یک جمله خلاصه میکرد:

من خودم اینجا یه غریبه‌ام

شخصیت‌های اغلب آثار او مردمانی بودند که خلاف جهت جریان آب شنا میکردند و قوانینی که دولت برایشان وضع میکرد را نمی‌فهمیدند. از قول جیم جارموش که قبل از اینکه کارگردانی موفق شود دستیار و شاگرد ری‌ بود، نیک همه‌ی کارها را طوری سر و سامان میداد که انگار میخواهد روی لبه‌ی تیغ راه برود، او همیشه ریسک میکرد و دل به دریا میزد. ساختن فیلم در هالیوود و تزریق چیزهایی متضاد و مخالف خوان بر علیه آنها آن هم در نظام استودیویی آن زمان؟ بله، او نیکلاس ری است، برای یاغی‌ها احترام زیادی قائل است و خودش آنجا یک‌ غریبه بود. سینمای نیک، به شدت ساختاری و ماهرانه است، درست مثل معماری.

فیلم‌هایی شدیدا روشنفکرانه و صدالبته احساسی.

۱-In a lonely place/در مکانی متروک

​​​​​​

یکی از مهمترین و جذاب‌ترین نوآرهای تاریخ، یکی از شکوهمندترین فیلم‌هایی که درباره هالیوود ساخته شد ،شاید بهترین بازی عمر همفری بوگارت و در نهایت زیباترین و محزون‌ترین دیالوگ عاشقانه ی عصر طلایی هالیوود:  

وقتی مرا بوسید متولد شدم وقتی مرا ترک کردم مردم فقط آن چند هفته‌ای که عاشقم بود زندگی کردم

ری در این فیلم تفنگی که همیشه در دستان بوگی بود را از او گرفت و او را از قالب اسطوره‌ای که با آن مشهور و محبوب بود خارج کرد، همان مرد مغرور و بااعتماد به نفس بذله گو که همه دوست داشتند شبیهش باشند.

در نقشی متفاوت و با هدایت نیک و تلاش قابل ستایش خودش، بازی بوگارت در این فیلم تبدیل به یکی از ماندگارترین نقش‌آفرینی های او و شاید تاریخ سینما شد. همسر نیک‌ در آن زمان یعنی گلوریا گراهام بازی در نقش اصلی زن را به عهده گرفت و در جریان فیلمبرداری همین فیلم از او‌‌ جدا شد،او هم بازی بسیار تاثیرگذاری در این فیلم دارد. منتقدان شخصیت دیکسون استیل را تقریبا پرتره‌ای از خالقش میدیدند، خالقی که تغییرات عمده ای در فیلمنامه ایجاد کرد، چون معتقد بود اگر قرار است تمام همان چیزی که در فیلمنامه نوشته شده است را فیلمبرداری کنیم، چه نیازی به فیلم‌ساختن است؟

۲-Bigger than life/فراتر از واقع

 اینجا دقیقا همان جایی است که رویای آمریکایی تبدیل به کابوس آمریکایی میشود، بنیان خانواده از هم میپاشد، پدرسالاری به اوج جنون میرسد، پدر تا مرز ابراهیم شدن پیش میرود و... استفاده از رنگ در این فیلم جهت تقویت فرم فیلم در تاریخ سینما مثال زدنی است، همینطور نگاه بدبینانه ری به جامعه خودش و بیان آن نگاه به وسیله سینما آن هم در کارخانه رویاسازی هالیوود! خلاقیت‌های ری در کارگردانی بعدها توسط منتقدان معاصر کشف شد. یعنی استفاده هوشمندانه او از صفحه عریض در فضای داخلی برای به تصویرکشیدن یک درام خانوادگی و استفاده افراطی او‌ از کلوزآپ برای نشان دادن روان‌گسیختگی شخصیت اصلی فیلم. این فیلم همه‌جوره نقد جامعه آمریکا است، از استفاده بیش از حد دارو توسط پزشکان گرفته تا مصرف گرایی.

جیمز میسون به علاوه تهیه کننده فیلم، در قامت نقش اصلی فیلم حسابی خوش درخشید و بازی تاثیرگذاری از خود به نمایش گذاشت.

3-johnny guitar/جانی گیتار

حق کاملا با فرانسوا تروفو است، این برداشت نیک‌ ری از داستان دیو‌ و دلبر است، در قالب یک فیلم وسترن، نه یک‌ وسترن معمولی، وسترنی ساختارشکن و شاعرانه. به قول مارتین اسکورسیزی، تصویری نامتعارف، پر از ابهامات و مدرن. اینجا قهرمان/ضدقهرمان یا مرکز ثقل فیلم یک مرد هفت‌تیرکش بزن‌بهادر نیست، برای اولین بار قهرمان اصلی یک وسترن آمریکایی زنی قوی به نام وینا است و رقیب دوئلش زنی حسدورز  به نام اِما، هر چند که عنوان فیلم نام مردی است که وینا هیچوقت مثل او ندیده، او که صدایش می‌زنند ، جانی گیتار. باز هم استفاده نبوغ آمیز و شگفت انگیز نیک از رنگ و فضاسازی جذابش، باز هم دیالوگهای محزون و شاعرانه.

فیلم را به نوعی نقبی بر  مک‌کارتیسم هم میدانند. نیک ری کمونیست بود و اگر هاوارد هیوز نبود، به احتمال قوی او هم به لیست سیاه میرفت. گر چه چند سال بعد به علت روحیه خاصش برخلاف رفیق شفیقش الیا کازان، از هالیوود طرد شد و به اروپا کوچ کرد. ترانه جاودان خانم پگی لی برای فیلم، به اندازه خود فیلم زیبا و ماندگار است. ظاهرا چه نیک‌ و چه هیچکدام از بازیگران اصلی فیلم خیلی از آن راضی به نظر نمی‌رسیدند. نیک به خاطر اینکه بودجه مناسب را نداشت و استرلینگ هایدن هم به این دلیل که نه گیتارزدن بلد بود و نه اسب سواری!!! مشاجرات او به مانند مرسدس مک‌‌کمبریج با جوان کراوفورد هم مزید بر علت بود. این گواهی بر دیالوگ جاناتان شیلدز بد و زیبای وینست مینه‌لی است که میگفت: برخی از موفق ترین فیلم‌های تاریخ از دل همکاری چند آدمی به وجود آمده که از ته دل از هم متنفر بودند. هر چند که جانی گیتار در زمان خود اصلا موفق نبود، و این شدیدا آیرونیک است!!!

۴-They live by the night/آنها در شب زندگی می‌کنند

 

به عنوان فیلم اول و با تمام سادگی‌اش، این یک اثر کاملا شگفت انگیز است. خیلی از کارگردان‌های بزرگ عصر طلایی هالیوود، در اولین تجربه خود موفق به خلق اثر مهمی نشدند، اما نیک نوآر شاعرانه ای خلق کرد که زمینه ساز ساخته شدن چند فیلم مهم دیگر در تاریخ سینما شد. دلسوزی نیک ری برای جوان‌ها از همان اول وجود داشت، همچنین شاعرانگی آثارش، خلاقیتش در استفاده از دوربین و نورپردازی، ردیابی وجود شر در هر انسانی و عشقی که به فرجام نمیرسد، شاید هیچوقت. فیلم نوآر جبرگرایی را اقتضا میکند و تعجبی در آن نیست، اما شاید داستان‌های عاشقانه نباید اینگونه تمام شود، چیزی که نیک بعدها به آن اشاره کرد، اما این فیلم با تمام ملودرام بودنش، بیشتر یک فیلم نوآر است، فیلم نوآری به سبک نیک ری‌. از این فیلم به عنوان اولین فیلمی که از هلی شات در جهت استفاده برای فرم و محتوا و نه صرفا به تصویرکشیدن مناظر زیبا به کار گرفته شد یاد میشود. آلفرد هیچکاک بعد تماشای بازی فارلی گرنجر در این فیلم،‌ او‌ را برای بازی در فیلم طناب انتخاب کرد و همفری بوگارت بعد از تماشای این فیلم و تحت تاثیر نبوغ نیکلاس ری، او را در استودیو مستقل خود استخدام کرد. این فیلم یکی از ده فیلم موردعلاقه ی عمر جیم جارموش است.

۵-Rebel Without a Cause/شورش بی‌دلیل

این معروف‌ترین فیلم نزد عموم و محبوب‌ترین فیلم نزد خود ری است، احتمالا اصیل‌ترین فیلم او. شاید چون او در این فیلم آزادی عمل داشت، همانقدر که میخواست از بداهه‌پردازی استفاده کرد و به بهترین شکل درباره افرادی فیلم ساخت که شدیدا دوستشان میداشت و در واقع  آنها دغدغه همیشگی او بودند، یعنی‌ جوان‌ها. به باور بسیاری، این بهترین نقش آفرینی جیمز دین در معدود آثاری است که از او به جای مانده، شاید چون نیک‌ به او آزادی عمل تمام و کمالی داده بود. جیمز دینی که با همین فیلم تبدیل به شمایلی از جوانان آن نسل و چند دهه بعد و به واقع یک بت شد. این فیلم تبدیل به تصویری احساسی و واقعی از جوانان آن روزهای آمریکا و تصویری حقیقی از والدینشان شد، در تقابلی بین سنت و تجدد. جسارت نیک در این حد بود که در این فیلم خیلی زیرپوستی به همجنسگرایی میپرداخت و این ارزش فیلم را فراتر از زمان خود میبرد. فیلمی بسیار تلخ و محزون که در زمان خودش با نقدهایی ضد و نقیض مواجه شد، شاید چون مردم آماده دیدن همچین تصاویری نبودند، دیدن چیزی متفاوت، اما به قول جان کاساوتیس احتمالا ۱۰ سال بعد به خود گفتند که با دیدن این فیلم چه تجربه‌ای را از سر گذراندند.

منابع:ویکی پدیا-کتاب قهوه و سیگار،ترجمه:مهرداد پورعلم