در میان تمام داستانهای هزار و یکشب "آن شب در استانبول" داستانی درست در قلب آن معجزه‌ی بی تکرار. یک نقطه عطف. یک چرخش ورق. چرخش دست. سر کشیدن به خاطرات بازیکنی که در بین دو نیمه‌ی بازی لیورپول و میلان به میدان می‌آید خواندنی خواهد بود. بازیکنی که در هالیوودی ترین بایرن مونیخ تاریخ به عنوان پسری جوان و خوشرو وارد المپیک استادیوم مونیخ می‌شود. هافبک که در انتقالی هنوز دور از انتظار در آن سال‌ها، از آلمان راهی انگلستان می‌شود. و در اتفاقی متداول در آن دوران، با شلیکی از راه دور در بازی آلمان انگلیس جشن آخرین بازی رسمی در ومبلی قدیمی را برای انگلیسی‌ها خراب می‌کند.... صحبتهای دتمار هامان در  مصاحبه‌ی بخش player lounge مجله‌ی fourfourtwo خواندنی ست.... دتمار هامان 50 ساله

حضور دتمار جوان در رختکنی که لوتار متیوس و الیور کان در آن حاضر بوند چطور بود؟

عالی بود. وقتی من وارد آن تیم شدم، مایوس، کان و کلینزمن آنجا بودند. تماشای نحوه‌ی تمرین آنها باعث پیشرفت من بود. باید هر روز خودت را اثبات میکردی. یک تجربه‌ی گرانبها برای بازیکن جوانی مثل من. من هنوز خود را با فاصله از آنها میدیدم. تا وقتی در فینال جام یوفا در سال 96 به میدان رفتیم. در آن زمان اتو ریهگل از تیم رفته بود فرانتس بکن باوئر روی نیمکت مربیگری نشسته بود. شما بازیکنانی را می‌بینید که در باشگاه‌های بزرگ می‌آیند و می‌روند اما مهم تعلق به آنجاست. من در بازی رفت فینال برابر بوردو که میلان را شکست داده بودیم برای اولین بار حس تعلق به آن مجموعه را داشتم. افسوس که بازی برگشت را از دست دادم. اگرچه قهرمانی لذت فراوانی داشت.

شوک فرهنگی سفر از آلمان به انگلیس

بایرن در آن زمان تیم عالی بود اما هرگز مثل یک تیم منسجم ظاهر نشد. پس از جام جهانی 1998 رئال مادرید برای خرید من اقدام کرد اما پیشنهاد نیوکاسل و کنی دالگلیش با اشتیاق بیشتری به من ارائه شد. من بلافاصله تصمیمم را گرفتم.

در نیوکاسل گاهی اوقات همه چیز مثل بایرن حرفه‌ای نبود اما روحیه‌ی تیمی معرکه بود.برای من مهم خونگرم و صمیمی بودن مردم بود. چنین چیزی را هم در نیوکاسل و بعدتر در آنفیلد در میان مردم دیدم. بیشتر مردم برای شناخت یک شهر جدید، معمولا کتاب راهنمای آن شهر را تهیه می‌کنند. اما من ترجیح دادم به میخانهها بروم. در لیورپول، چند باری به میخانه اورتون یها سر زدم. کسی آنجا یک بازیکن لیورپول را اذیت نمی‌کرد و البته من هم با احترام با آنها برخورد میکردم. آموختن زبان و لهجه‌ی جدید بسیار مهم است. یک بار برای گرفتن تاکسی مجبور شدم مقابل آن دراز بکشم تا متوجه منظور من شود. ما به فینال جام حذفی رسیدیم و در لیگ عملکردمان مورد انتظار نبود...

انتظار داشتم در فینال اف ای کاپ برابر منچستریونایتد پیروز شویم. آنها سال قبل هم به آرسنال باخته بودند و این ناامید کننده بود. منچستریونایتد هم در آن روز آماده بود.... تیمی که در آن فصل سه گانه برد.

 

یک فصل در نیوکاسل و بعد لیورپول...

جرارد هولیه با من تماس گرفت تا نظرم راجع به پیوستن به آنفیلد را جویا شود. درست مثل زمان پیوستنم به نیوکاسل، این پیشنهاد نیز برایم لذتبخش بود. بازیهای لیورپول را از کودکی در آلمان دنبال میکردم. از طرفی آنها چند خرید خوب انجام داده بودند و پیوستن به آنفیلد برایم لبریز از هیجان بود.... دو باشگاه بر سر مبلغی به توافق رسیدند و من خوشحال و با افتخار راهی شمال‌غرب شدم.

سه گانه در انفیلد

ما از نظر دفاعی مستحکم. به علاوه جرارد جوان و مایکل اوون، قادر بودند در کسری از ثانیه بازی را تغییر دهند. این را می‌توانید در فینال اف ای کاپ برابر آرسنال ببینید. اگرچه در آنجا کمی هم خوش شانس بود. انتظار نداشتم پس از دو فصل در آنجا سه جام ببرم. خود قهرمان‌ها عالی بود و بهتر از آنها، جشنهایمان در شهر همراه تماشاگران. شور و شوق مردم بندر لیورپول پس از بردن ان جامها برایم شگفت انگیز بود...

فینال جام یوفا برابر الاوز دیوانه کننده بود. اگرچه پس از بردمان برابر بارسلونا و بسته نگه داشتن دروازه در بازیهای نیمه نهایی و یک‌چهارم، همه انتظار داشتند که الاوز را ببریم اما نتوانستیم خوب آن بازی را مدیریت کنیم. برد 2-0 و 3-1 را در نهایت با مساوی 4-4 عوض کردیم و خوش شانس که پیش از ضربات پنالتی با یکی از معدود گل طلاییهای تاریخ فینال قهرمان شدیم.

 

رختکن در فینال استانبول...

شما از تصور می‌کردید ما بازی را باخته ایم. میلان بهترین تیم آن فصل بود. در تک تک پستها، بازیکنان در کلاس جهانی به چشم می‌خوردند و وقتی شما از چنین تیمی 3-0 عقب میگفتید یعنی هیچ راهی برای بازگشت نیست.

رافا، من را بین دو نیمه به زمین فرستاد. به من گفت باید بازی را کنترل کنم. من و ژابی آلونسو در مرکز زمین ایستادیم و استیوی جرارد، مجوز حرکت به سمت دروازه‌ی حریف را پیدا کرد زیرا ما در اسرع وقت به گل نیاز داشتیم. می دانستم که باید مثل سگهای شکاری بدویم و بجنگیم و از طرفی باور داشتم که در آن تیم، همیشه می‌توانستیم راهی برای برتری پیدا کنیم.  گل اول خیلی به موقع به ثمر رسید.... و همه چیز تغییر کرد...

نوبت پنالتی ها رسید. من باید اولی را میزدم. به جای استرس و نگرانی، کمی احساس تنش داشتم. گل نشدن پنالتی اول سرجینیو برای میلان به این معنی بود که اگر من موفق نشوم چیزی از دست نخواهد رفت. سپس به گل زدن و 1-0 پیش افتادن اندیشیدم. مزیت بسیار مهمی بود. و من موفق به انجام شدم.... اتفاقات پس از بازی به دنیای دیگری تعلق دارد.

من با دیوید مورز رییس باشگاه مجبور شدیم در یک کابین دوش بگیریم البته با رعایت فاصله! یادم هست هر دو از شدت شادی هنوز هم میلرزیدیم. دیوید، پیش از عنوان ریاست، حقیقتا یک طرفدار لیورپول بود...

 

 

نشانه‌ها در منچشترسیتی

من در سال 2006 به آنجا رفتم و درست یک سال بعد نشانه‌های تغییر به چشم می‌خورد. وقتی نخست وزیر سابق تایلند باشگااه را خرید و اسون گوران ارکسن روی نیمکت نشست. برای من، دبل منچستریونایتد در 38 سالگی بسیار دلچسب بود. اما موفق به ادامه‌ی آن روند نشدیم. سپس مالکیت بار دیگر تغییر کرد. مارک هیوز روی نیمکت نشست و نایجل دی یانگ، کمپانی و روبینیو وارد شدند... این آخرین فصل حضور من در آنجا بود اما به وضوح می‌فهمیدم که اتفاقات بزرگی در آنجا در شرف وقوع است.

تراپاتونی، ریهگل، فرانتس بکن باوئر، کنی دالگلیش، بنیتز، اریکسون، هولیه مارک هیوز.... بهترین مربی که تحت نظر او بازی کردی؟

بسیار سخت است زیرا با همه‌ی آنها موفق بودم اما میخواهم به تراپاتونی اشاره کنم. زیرا من در آن موقع بسیار جوان بودم و نیازمند آموختن. تراپ ساعتهای متوالی برای آموزش کن وقت می‌گذاشت. خستگی ناپذیر. مطمئنا اگر او به زبان آلمانی مسلط بود کارهای بیشتری می‌توانست انجام دهد. . کسانی مثل هولیه، کوریگن یا رافا بنیتز، یک تیم مربیگری عالی داشتند. به نظر من، اگر یک مربی نفرات خوبی در اطراف

 

و خارج از زمین فوتبال....

من از معدود آلمانیها اهل کریکت هستم. بیشتر این علاقه به خاطر کریکت بازی کردن راش و مولبی لیورپولیها قدیمی در بازیهای خیریه است. در دوران بازی، سیگار هم میکشیدم و پس از بازنشستگی این مقدار بیشتر هم شده. چیز دیگری که به آن علاقه دارم مشروب است.... معمولا مربیان نوشیدن، سه روز قبل از بازی را ممنوع می‌کنند. به همین دلیل من همیشه برنامه ام را طوری تنظیم میکردم که هیچوقت نگویم وای خدای من  پنجشنبه شد و من الکلم را نوشیدم!