داشتم از تشنگی تلف میشدم دوکتور بزرگ یهو خودشو تبدیل به آب آناناس پرتقال خیلی خنک کرد!
قشنگ متوجه شدم چون هی میگفتم ویکتور ویکتور
و دیدم آبمیوه شده
ولی گریه کردم و نمیتونستم بخورم
اما چون هوا خیلی گرم بود ترسیدم ویکتور (آبمیوه) تو گرما تلف شه
سریع قورت قورت دادم بالا
بعد یهو ویکتور والدز ظاهر شد!



