یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود در کوی و برزن شهرهای پارس غوغایی به گوش می رسید دورتر از مرزهای آبی پارس پهلوانی جوان و نامدار جویای نام به اسم داوید هماورد می طلبید هر پسر پهلوانی از ایران راهی نبرد با او می شد نتیجه ای نداشت جز شکست و این امر بر ایرانیان غیور سخت می شد تا اینکه خبر از سوی مرغ دانا به زابل کنار رود هیرمند بهشت سیستان فرود می آمد زیر سایه درخت جهان پهلوان رستم بعد خوردن کباب بریان خوابش برده بود چون مرغ دانا او را از خواب گرم نیمروز محروم کرده  سخت برآشفته بود خبر (غلبه پهلوانی جوان از دیار دور بر پسران ایران زمین هماوردی ندارد) رستم با شنیدن این خبر از خواب پریده و غرورش سخت می جوشید همه نگاه ها معطوف به رخش و رستم بود رستم پذیرفت با داوید کشتی بگیرد هر کس باخت غرامت بدهد خبر کشتی گرفتن رستم دستان با داوید به گوش خود جوان رسید داوید نام رستم را شنیده بود ولی خودش را هنوز ندیده بود فکر می کرد می تواند این پیل ایرانی را شکست دهد روز مسابقه فرا رسید روز شکست یا پیروزی برای همه پارس بود داوید با گروهی سمتی ایستاده بود چشم به راه آمدن رستم دستان بود مرغ دانا داور مسابقه کشتی شد لحظه ای بعد جلوی چشمان داوید سروقامتی پیل پیکر با زلف سفید پدیدار شد رستم غرید پسران مرا بر زمین می زنی حالا با رخش و خودم طرفی

تیلور از مهابت رستم تنش سخت می لرزید رخش ابتدا غرید غرشش گوش فلک بردرید داوید سخت ذهنش به هم ریخته بود می خواست فرار کند رخش کناری رفت خود رستم مانده بود و داوید همه چشم ها به تشک دوخته شده بود لحظه ای بعد با ترس و لرز چشم ها گشودند با تعجب دیدند یک پای داوید در دست رستم دستان بود لبخند زال و جوانان ایران بر چهره غمگینشان نقش بسته بود پرسیدند چگونه شکست دادید رستم لبخندی زد : با ذهنیتش