با نوای پاک تو هر لحظه باران می زند نور چشمت صبحدم سوی یونان می زند حس تحقیر و تنزل می دمد سوی دبیر  چون حسد بر خادم مردان ایران می زند لابلای جان فدای خفته در سیل و غبار مرد افتاده زیر آوارها داد بحران می زند شعله می گیرد تنش فواره می بارد به دود با سجود ناز خود مهرش به ایران می زند  سوخته خاکستری ها طعنه بر روی ذغال تازیانه بر سر و بر دوش انسان می زند چون کمان ابروانش راه کج رفتم ولی رهنمای من شد  سر بر گریبان می زند عشق اصغر بر تو شد ای خادم ایران ما چهره پر شور خادم پاک و سوزان می زند ?????