فقیری از کنار دکان کبابی میگذشت، دید کبابی گوشت ها را به روی آتش نهاده باد میزد و بوی کباب در بازار پیچیده است . فقیر تکه نانی از توبره اش در آورد و در مسیر دود کباب گرفته به دهان گذاشت، به همین ترتیب چند تکه نان خورد و براه افتاد! کباب فروش که او را دیده بود به سرعت از دکان خارج شده دست او را گرفت و گفت : مادر جنده کجا؟ پول دود کبابی را که خورده ای بده دیوث! شخصی که خودش هفت خط و خارکصه روزگار بود آنجا حضور داشت و دید که فقیر التماس میکند که کصکش ولم کن، دلش سوخت و جلو رفته به کبابی گفت : بی ناموس ولش کن، من پول دود کبابی را که او خورده میدهم. کباب فروش قبول کرد، مرد کیسه پولش را در آورد و زیر گوش کباب فروش شروع به تکان دادن کرد و صدای جرینک جرینگ سکه ها به گوش کبابی خورد و بعد به او گفت : بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده رو بشمار و تحویل بگیر. کباب فروش گفت : لاشی بازی در نیارین ناموسا، این چه پول دادن است؟ مرد گفت : کسی که دود کباب را بفروشد باید ننشو همینجوری گایید و بعد با فقیر دو نفری بردنش تو مغازه به ده روش شاعولین گاییدنش تا دیگه تیز بازی در نیاره .