بنی آدم اعضای یکدیگرن ....
این شعری بود که پدرم همیشه زیر لب زمزمه میکرد نمیدانم این شعر لعنتی را چه کسی به پدرم آموخت ، نانوای محل یا بقال سرکوچه ، شایدم آن کفاش دوره گرد با آن ریش های بلندش ...... نمیدانم ولی هر که بود با آن شعر لعنتی اش زندگی خانواده ام را نابود کرد
پدرم برای همسایه ها دلسوز و مهربان و برای ما یک فرد حسابگر و خسیس بود نمیدانم معنی آرامش را میدانید یا نه من که نمیدانم ولی شنیده ام رنگ آرامش وقتی به خانه ای بتابد آن خانه پر از نور و شادی میشود ما که هیچگاه در خانه ی پدری خودمان خانه ای که در آن متولد شده ایم رنگ آرامش را ندیدیم پدرم آرامش را از ما گرفت و آن را به همسایه ها بخشید تا آنها در رفاه باشند یا حداقل هر دو در یک سطح بیچاره باشیم این کار پدرم را به آن شخصی تشبیه میکنم که خانه اش را به گدای کارتون خواب بخشید و خودش باقی عمرش را در طویله سپری کرد .....
یک روز معلم کلاس از ما خواست در مورد بخشش انشایی بنویسیم من هم از بخشش پدرم نوشتم از آن روزهای که گرسنه بودیم و پدرمان شکم بچه های همسایه را سیر میکرد ، آن روزی های که مجبور بودیم برای تامین خواسته هایمان در گرمای تابستان به سرکار برویم ولی بچه های همسایمان با پول تو جیبی پدرم در کوچه بازی میکردن ، بحث تابستان شد به یاد دارم در گرمای تابستان پدرم کنتور برق خانه مان را در اختیار همسایه مان میگذاشت ما مجبور بودیم از گرمای اتاق به بیرون پناه ببریم وقتی صدای کولر همسایه را میشنیدم که با برق ما کار میکند دلم برای خانواده ام میسوخت.... حیاط خانه مان بزرگ بود در شمال و جنوب حیاط خانه مان درخت میوه فراوانی داشت که من و خانواده ام از آن استفاده میکردیم ولی پدر بخشنده ی من آن را با قیمت خیلی کم به همسایه ها فروخت از آن به بعد با کار کردن در تابستان میوه های خانه ی پدری مان را میخریدم درختی که در خانه ی ما ریشه زده و به درخت تنومند تبدیل شده بود ..... گاهی از خدا گله میکنم که چرا پدرم از بچه های غریبه ی همسایه حمایت میکند ولی وقتی ما بابت گرسنگی به او پناه میبریم دشنام میدهد ، کتک میزد، ما را در انباری زندانی میکند ، چرا اشک های ما را نمیبیند
پدر دلسوز من آرامش خانواده را گرفت و در ازای آن جهنم آنها به ما هدیه نمود
آن شعر لعنتی ......



