پست مشترک امیرعلی. ی و حمید. ش

انگلستان هنوز هم تنها کشور اروپایی است که هنوز از سیستم شماره‌گذاری یک تا یازده، به جای تعلق شماره‌های دائمی به بازیکنان تیم استفاده می‌کند. بنابراین وقتی تغییری در سیستم رخ می‌دهد، باعث می‌شود که بازیکنان در پیراهن‌های جدید خود احساس راحتی نداشته باشند. اما این برای بابی فرقی نداشت، او اصلاً برایش فرقی نداشت که چه پیراهنی بپوشد یا در چه پستی بازی کند؟ او همان گنجینهٔ تاریخ انگلیس و منچستریونایتد است. پسری که از شستن لباس ها و بازی با دوستان دبیرستانش به لباس منچستریونایتد و انگلیس رسید.

"پسر خوش روی موطلایی 21 ساله‌ی تیم که همیشه تبسمی میزد، نمرد. رابرت چارلتون که او را بابی چارلتون می‌خواندند.... او نماد حیات در منچستریونایتد شد. زمزمهٔ بازگشت به زندگی. فاجعه‌ی مونیخ، تصویری تراژیک از یونایتد شکل داد و آینده را در چهره‌ی پسرانهٔ بابی رو کرد. بابی که موهایش ریخت. بابی که نخندید. بابی که ترکیب پسرانه‌اش را حفظ کرد. او طی دو سال در دو فینالی که بهترین‌ها خوابش را ندیده‌اند به میدان رفت. دوید و جان کند. و در نهایت و در هر دو میدان پیروز شد در هر دو میدان جام را بالا برد. بابی رویای پدرش را تا آخرین قله ادامه داد.... "

استاد حمیدرضا صدر عزیز، پیراهن‌های همیشه

پسری که در ومبلی با گذر از اوزه بیو و پرتغال به فینال جام ژول ریمه رسید و در آن فینال به ژول ریمه چنگ زد و اولین و آخرین قهرمانی سه شیرها در جام‌جهانی را به دست آورد. پسری که خداوند تلثیث مقدس در کنار جرج بست و دنیس لا بود. پسری که سرانجام بسیار غیرمنتظره و ناگهانی خبر فوتش در کوران لیگ برتر انگلیس از راه رسید. آخرین بازماندهٔ فاجعهٔ مونیخ و یکی از آخرین بازمانده‌های نسل انگلستان ۱۹۶۶ به همراه جف هرست، پسری که بارها مرگ را شکست داده بود و سرانجام اما مرگ او را به تله انداخت.  پسری که ۱۹۸ گل برای منچستریونایتد زد. قلب بابی با دوستانش بود. با انگلستان ۱۹۶۶... با تلثیث مقدس... حالا دنیا دیگر بابی ندارد.

بابی چارلتون در حالی که تنها ۱۵ سال سن داشت راهی تیم جوانان منچستریونایتد شد. بابی راجب انتخاب منچستریونایتد می‌گوید:« منچستریونایتد اولین تیمی بود که برای خرید من علاقه خود را نشان داد، در حالی که نیوکاسل احتمالاً آخرین تیم بود! یونایتد در کنار ولوز و چلسی تیم‌هایی بودند که مربیان آن دنبال بازیکنان جوان بودند، اما نیوکاسل در آن زمان اینطور نبود. مردی به نام جو آرمسترانگ، از استعدادیابهای من یونایتد تماشاچی یکی از بازیهای من برای تیم مدرسه‌ای در شرق نورثامبرلند بود. در آن روزها، وقتی کسی را برای تست یک باشگاه بزرگ می‌خواستند، افتخار بزرگی برای آن بازیکن جوان بود. اما آرمسترانگ حتی مرا برای تست هم نخواست و از من خواست بلافاصله پس از اتمام درسم با یونایتد قرارداد امضا کنم. آن بازی در ژانویه بود و تا پایان سال تحصیلی فرصت زیادی داشتیم. من در چند بازی برای تیم جوانان انگلیس هم گل زدم و پس از آن باشگاه‌های زیادی دنبالم آمدند. اما تصمیمم را برای بازی در یونایتد گرفته بودم.»

بابی در اولین مسابقه‌ای که برای بزرگسالان منچستریونایتد به میدان رفت دو گل به چارلتون اتلتیک زد. بابی چارلتون راجب آن مسابقه می‌گوید:« آقای بازبی از من پرسید که آیا حال من خوب است؟ در حقیقت قوزک پایم، رگ به رگ شده بود. اما دلم نمیخواست که آن را نشان دهم. با شوق اعلام کردم که بله. حالم خوب است!»

بابی چارلتون ۱۹ ساله عضوی از تیم قهرمان فصل ۱۹۵۶-۱۹۵۵ بود. اما در آن تیم او چندان فرصت بازی به دست نیاورد. اما فصل بعد و با نمایش درخشان مقابل بولتون خودش را به ترکیب اصلی مت بازبی تحمیل کرد. اما درست یک سال بعد یکی از بدترین روزهای تاریخ منچستریونایتد اتفاق افتاد، فاجعهٔ مونیخ. روز ۶ فوریه؛ مونیخ؛ هواپیمای تیم سقوط می‌کند و به دنبال آن امید و آرزوهای مت بازبی هم سقوط می‌کند. قصه خیلی تلخ است. تامی تیلور، بیلی ولان، دیوید پگ و ۱۷ بازیکن دیگر که به سوی آسمان پرواز کردند…

بابی چارلتون راجب آن روز می‌گوید:« ما هرگز از زمین بلند نشدیم. در مسیر به چند مانع برخورد کردیم. هواپیما برای سومین بار تلاش می کرد تا بلند شود و در آن وضعیت آب و هوا واقعا کابوس بود. زمانی که به بیمارستان رسیدیم، درد و رنج زیادی کشیدیم. متوجه هیچ چیزی نبودم. فقط می فهمیدم که پرسنل بیمارستان می آمدند، آمپول به پشت گردنم تزریق می کردند و من از حال می رفتم. تا صبح روز بعد هوشیاری نداشتم.»

قصه‌ی بابی چارلتون قصه‌ی تحقیر مرگ است. می‌گویند حافظه‌ٔ خود را از دست داده بود و زمانی که مرد هیچ چیز یادش نبود. اما مگر می‌شود سقوط آن هواپیمای لعنتی را از یاد برد؟ می‌شود آن حلاوت قهرمانی در ژول ریمه را از یاد برد؟ مگر می‌شود خاطر دوران بازی کنار جرج بست و دنیس لا را از یاد برد؟ مگر می‌شود؟ از آقای داستان نویس در کتاب سال های بازی در منچستریونایتد مطالب جالبی به چشم می‌خورد؛ از رابطه او با ران آتکینسون که او را با صفت «غرغروی کبیر» می نامید گرفته تا چگونگی روی آوردن او به فوتبال و... او ضمن معرفی زادگاهش و خانواده ای که در آن به دنیا آمد و بیشترشان هم از طبقه معدن چیان اشینگتون بودند، استعداد ویژه خود را در فوتبال ارثیه ای از سوی خانواده مادری اش می داند که بیشترشان به صورت ژنتیک فوتبالیست بودند. داستان بابی و تلثیث مقدس هنوز هم ادامه دارد. حتی اگر دیگر بابی زنده نباشد. 

بدون بابی چارلتون، بدون پله، و بدون یوهان کرویف، دنیای فوتبال به دنیای دیگری تبدیل شده. سالهاست که هلندی‌ها توتال فوتبال را فراموش کرده‌اند، ژوگوبونیتوی برزیلی رنگ و لعاب طلایی خود را از دست داده، دیوار بلند کاتناچیوی ایتالیایی فرو ریخته و .... بازی انگلیسی رنگ و بوی سیاه نفت را به خود گرفته. کم یا زیاد، خوب یا بد، این دیگر دنیای داستانهای بابی چارلتون نیست.... پس در آرامش بخواب سر بابی...