بـردار حجاب تن و جان را بنمایان تو ساعت قلبمی پس زمان را بنمایان در وصل تو بینایم و در هجر تو بی نا دلمرده ی بـی نـا و تـوان را بنمـایان آن خشم پر از زور فرو کن به دشمن در فکر من آن شیر  ژیان را بنمایان در مکتب ایمان ، تو همان مرشد مایی در فلسفه آن ظن و گمان را بنمایان . دیدی که اویس قرنی بیعت جان کرد در آینه ی دل دختر یونان را بنمایان . هـم پیر مغان واله و هـم ساقی مستان آن فتنه ی هر پیر و جوان را بنمایان . در باغ مـحـبـت تـو همان سرو بلندی همّت کن و آن موی روان را بنمایان . توغنچه ی نازی و نهانخانه ی رازی تو تاج سری  راز نـهـان را بـنـمـایـان . مجنونم و هر سوی به دنبال که گردم دردانه ی آوای جور و فغان را بنمایان سود است جنون غیرجنون محض زیانست بـا نـطـق و بـیـان سـود و زیـان را بنمایـان . سلطان جهان بودی تو ای ناظم دل‌ها ابـرو بـنـمـا آن دو کمان را بنمایان . کشتی تو مرا با مژه و ابرو دلکش قـربـان تـوأم تیغ و سنان را بنمایان‌ . افسوس که من غمزده وصل تو ندیدم مجـنـون تـوأم رشک جنان را بنمایان . اصغر چو هجران زده شد مرثیه خوان شد در نـوحـه ی خود مرثیه خـوان را بنمایان.

??