طرفداری / دست تکان دادیم و جام را از دست دادیم. درست در غروب غمباری که قرار بود باد تشنه پاییزی بر رخسارِ پسران ما بوزد، همه چیز خراب شد و در ضیافت جبّار پنالتی ها داغدار شدیم. انگار یادمان رفته بود فوتبال وقت اضافه و پنالتی هم دارد و برای تسکین دردهای مزمن باید قدر ثانیه های لعنتی را بدانیم. انگار باور نکرده بودیم که با گذر از دیوار پسران صحرایِ غربی می توانیم برای ساعتی لااقل، فقر و فلاکت را از چهره های خسته پاک کنیم. 

نشد که بشود و در حالیکه همه چیز ردیف بود تا ماه تازه زادِ را بر رخسار بچه هایمان بنشانیم و جشن صعود بگیریم، فوتبال روی بی رحم و وحشتناک خود را نشانمان داد. شاید اگر اعتماد به نفس بیشتری بر کالبد این تیم دمیده می شد و هول و هراس حذف شدن و به مسلخ رفتن، توپچی های بی افاده را عذاب نمی داد، نتیجه بهتری می گرفتیم و با هق هق بچه هایمان،اشک نمی ریختیم. 

بله پرونده یوزها در جام جهان نمای اندونزی بسته شد، اما با کمی فراست و دور از احساس می توان با اتکا به این استعدادها آینده را گارانتی کرد و بیش از پیش کاسه چه کنم چه کنم به دست نگرفت. اگر متولیان فوتبال کار را تمام شده تلقی نکنند و این پسران خجالتی و دوست داشتنی را به سلبریتی های کیک (ببخشید فیک) ترجیح ندهند، جاده های پیش روی فوتبال آکنده از ابهام و ایهام و سوالات بی جواب نخواهد بود و اتفاقی شبیه آنچه دیشب در مخمل سبز تاشکند افتاد و غروبِ سه شنبه ما را خاکستری تر از هر وقت دیگر کرد،روی نمی دهد. 

قصه حسین عبدی پله و جنگجویانش در عرقریزان شوم و بارانِ ناتمام خط استوا تمام شده، اما داستان فوتبالی که سال هاست به حاضری خوری و دِرم پرستی عادت کرده و از پشتوانه سازی دست شُسته، لااقل تا اطلاع ثانوی ادامه دارد. و این فرهاد است که با حنجره زخمی در امتداد اندوه برایمان می خواند: غروب سه‌شنبه خاکستری بود، همه انگار نوک کوه رفته بودن، به خودم هی زدم از این‌جا برو، اما موش خورده شناسنامه‌ی من...