جانم از آتشفشان ها گذر می کند ...  با خویشتن در جنگم ...  از خود عبور می کنم ...  تو آن سوی من ایستاده ای ...  و لبخند می زنی ...  و لبخند تو آن قدر بها دارد ...  که به خاطرش از آتش بگذرم ...  من طلا خواهم شد ...  می دانم ...