تو دانشگاه مشغول بودم یهو ی گردان مسلح ریخت تو
ی زنه گفت بالاخره بهم رسیدیم مهسا!
بعد مهسا گفت تو تو...
بعد اون زنه گفت آره یادته یادته چطور با عکسبرداری از اونجا باعث شدی آدم من دستگیر بشه
بعد مهسا گفت بالاخره باید جنایتاتو به اتمام برسونم ابلیس
ولی اون گفت نه چون قراره بمیری اسلحه رو گرفت سمتش
همه بچه ها استرس داشتن
مهسا هم یکم ترسیده بود ولی سعی میکرد خودشو قوی نشون بده
من یهو پریدم وسط گفتم نه نکشش بجاش منو بکش
بعد گفت بچدردم میخوره اگه خیلی دوست داری ۲ تاتونو بکشم؟
من گفتم خواهش میکنم به اون کاری نداشته باش هرکار بگی انجام میدم به پاش افتادم و گریه کردم بهم گفت چیه عاشقشی وای ببین این دیوونه رو خوش شانسیا منو کسی دوست نداشت
بعد یکی از بچه ها گفت برا همین عقده ای شدی اینم چپ نگاهش کرد
اون آدماشم با اسلحه ایستاده بودن منتظر دستور
من ی عالمه التماس کردم و همه با تعجب نگاه میکردن از جمله خود مهسا
بعد گفت باشه بهت ی فرصت میدم ولی باید کاری که میگم انجام بدی!
ی سیب گذاشت بالا سر مهسا گفت نشونه بگیر اگه سیب رو زدی تو برنده ای و من دیگه کاری باهاتون ندارم
من استرس گرفتم و دست و پام میلرزید اما این تنها فرصت بود...
بچه ها همه تعجب کرده بودن
بعد زنه گفت حیف این سیب قرمز نیست حتما مخ اینو میترکونی
من گفتم خفه شو زنیکه عوضی
بعد بهم فشار روانی وارد میکرد هی با خنده میگفت میدونی اگه تیرت مثلا یکی ۲ سانتر خطا بره چی میشه؟ مهسا به دست خودت به قتل میرسه، تو اعدام میشی، و همه این بچه ها هم ازت متنفر میشن و نفرین خانوادش تا ابد پشتته....
من گفتم اما اگه سیب رو هدف گرفتم چی؟
هیچی نگفت
مهسا استرس داشت گفت سریعتر بزن
منم درحالی که اشک از چشام میومد گفتم خدایا کمکم کن خدایا...
اون زنه گفت خدایی وجود نداره اینجا من خدام...
گفتم نه.. حالا میبینیم
یهو شلیک کردم
چشمام لحظه تیر زدن بسته بود جرات نداشتم باز کنم اما صدای هورا و اینا شنیدم چشمام رو باز کردم دیدم خبری از سیب نیست و مهسا هنوز سالم اونجا ایستاده ولی چشمام تار بود و چون فشار زیادی روم بود بیهوش شدم
بعد تو بیمارستان که بودم بچه ها با گل و شیرنی اومدن بهم لقب امپراطور و قهرمان و اینا دادن و خود مهسا خیلی خوشحال بود
بهم گفت تو واقعا منو دوست داری؟
من گفتم آره
بالاخره تونستم بهش بگم


