از بچگی اینجوری بودم یجوری شیرجه می‌رفتم اونم تو زمین آسفالت که شاید هیچ دروازه بانی تو ایران نرفته

 

تنها مشکل اعتماد بنفس نداشتن بود وگرنه اگه روزم بود و یکم اعتماد بنفس میگرفتم که گل نمیخوردم

یبار قشنگ یادمه کلاس دوم ابتدایی بودم هر چی میزدن گل نمیخوردم ۱-۰ تیم ما جلو بود آخرین لحظه حواسم بخاطر حرف زدن با یکی پرت شد رو کرنر گل خوردم

 

البته من خودم دوست دارم جلو باشم و دریبل کنم و گل بزنم ولی همه دوست داشتن من دروازشون باشم

 

خیلی وقتا کسی منو بازی نمی‌داد چون من دوست و رفیق نداشتم معمولا وقتی بزرگ تر شدم ولی یوقت مثلا بازیکن نداشتن محبور میشدن منو بیارن یوقتایی مثلا از جلوی جلو هم ی شوت خوب میزدن با ی واکنش سریع میگرفتمش 

بهم میگفتن کاسیاس ولی خودم وقتی شیرجه می‌رفتم خودمو والدز تصور میکردم