به نام خدا 

خان اول نبرد رخش با شیر 

رستم از پیش زال حرکت کرد تا کیکاووس را از چنگ دیو سپید برهاند و شبانه روز در حرکت بود طوری که راه دو روز را در یک روز طی کرد پس به فکرش افتاد غذایی تهیه کند پس به دشتی پراز گورخر رسید و رخش را حرکت داد و با کمند گورخری شکار کرد و بریانش نمود و خورد . خود به خواب رفت . در آن دشت شیری لانه داشت چون به سوی آشیانه اش آمد در آنجا کسی را دید خوابیده است و اسبی در اطرافش می چرد با خود گفت : اول باید اسب را از بین ببرم تا به سوار دست یابم . پس به سوی رخش تازید اما رخش با دو دست بر سرش کوبید ودندانهایش را به پشتش فرو برد و او را کشت وقتی رستم بیدار شد و جسد شیر را دید به رخش گفت : چه کسی به تو گفت با شیر بجنگی ؟ اگر تو کشته می شدی من با این ببر بیان و این مغفر چگونه به مازندران می رفتم؟ چرا نزد من نیامدی و بیدارم نکردی؟ اگر مرا بیدار میکردی بهتر بود . این را گفت و خوابید پس وقتی خورشید سر زد رستم تن رخش را شست و زین به روی آن نهاد و به سوی خان دوم رفت.

برون آمد آن پهلو ، از نیمروز ؛همی رفت ،شادان رخ و دلفروز. دو روزه به یک روز بگذاشتی ؛شبِ تیره را روز پنداشتی . بر این سان، همی رخشِ پوینده راه شتابنده روز و شبانِ سیاه. تنش چون خورش خواست، بر پشت بور،یکی دشت پیش آمدش، پر ز گور . یکی رخش را تیز بنمود ران ؛سبک شد عِنان و رِکیبش گران . کمند و تگِ رخش و رستم سوار !نیابد از او دام و دد زینهار . کمندِ کَیانی بیانداخت شیر؛به حلقه در آورد گورِ دلیر. ز پیکانِ تیر آتشی برفروخت ؛بر او،خار و خاشاک چندی بسوخت . بر آن آتش، آن گور بریانش کرد ،از آن پس که بی پوست و بی جانش کرد . بخورد و بینداخت ز او استخوان ؛همین بود دیگ و همین بود خوان.  لگام از سرِ رخش برداشت ،خوار ؛گیا دید و بگذاشت در مرغزار . یکی نیستان بستر ِخواب ساخت؛ درِ بیم را جایِ ایمن شناخت. در آن نیستان، بیشۀ شیر بود ،که پیلی نیارستی آن نَی پَسود . چو یک پاس بگذشت، درٌنده شیربه سویِ کُنام ِخود آمد، دلیر. برِ نَی، یکی پیلتن خفته دید؛ به پیشش، یکی شیر آشفته دید.  «نخست اسپ را -گفت :باید شکست ؛چو خواهم، سوارم خود آید به دست».  سویِ رخشِ رخشان بیامد دمان چو آتش بجوشید رخش آنزمان دو دست اندر آورد و زد برسرشهمان تیز دندان به پشت اندرش  همی زدش بر خاک، تا خاک پاره کرد ؛ددی را چنان، خوار و بیچاره کرد . چو بیدار شد رستم تیز چنگ ،جهان دید بر شیر تاریک و تنگ ، چنین گفت با رخش کای هوشیار !که گفتت که" با شیر کن کارزار ؟" اگر کشته گشتی تو در چنگِ اوی ،مر این گرز و این مغفر کینه جوی ،چگونه کشیدی به مازندران ،کمند و کمان تیر و گرزِ گران ؟ سرم گر ز خواِب خوش آگه شدی ،تو را رزم با شیر کوته شدی ». چو خورشید برزد سر از تیره کوه ،تهمتن زخوابِ خوش آمد ستوه. زیزدان نیکی دِهِش کرد یاد؛رخ رخش بسترد و زین برنهاد.  پهلو: در معنی پهلوان و نیرومند نیمروز :نام دیگر سیستان نیمروز به معنی جنوب است و سیستان بدان روزی بدین نام خوانده شده است یکی رخش را تیز بنمود ران:یعنی رستم رانش را به رخش می فشارد و رخش تندتر می تازد شیر استعاره آشکار از رستم پاس: یک هشتم شبانه روز