از نظر من اینجوریه که فرض کنید ما تو یه خونه داریم باهم زندگی میکنیم

 یه روز یهویی از جات بلند میشی، میری تو آشپزخونه در کِشو رو باز میکنی و یه چاقو برمیداری ، چاقو رو به سمت من نشونه میگیری و من که نمیدونم چه اتفاقی داره میفته، پلک میزنم و میبینم یه چاقو داره میاد سمتم و چون توقعشُ نداشتم نمیتونم سریع عکس‌العمل نشون بدم و در نهایت زخمی میشم.  تو به من میگی که قصدت آسیب به من نبوده و همه چیز اتفاقی بوده اما تو اونو سمتِ من نشونه گرفته بودی ، حتی اگر واقعا نمی خواستی به من آسیب بزنی میدونستی که داری اون چاقو رو به سمت من پرت میکنی !  من بهت فرصت دوباره میدم ولی این‌بار نمیتونم بهت اعتماد کنم ، میترسم دوباره یه روز یهویی بلند بشی و اون‌کارو تکرار کنی ، پس ازت میخوام که همه‌ی چاقو هارو بندازی دور، ولی تو نمیتونی منو درک کنی .. من فقط میخوام توی خونه خودم احساس امنیت کنم، حداقل برای اینکه دوباره بتونم بهت اعتماد کنم...نمیخوام لحظه‌ای که کنارم نمیبینمت به این فکر کنم  نکنه باز توی آشپزخونه دنبال چاقو میگردی!  با این حال یجواریی میتونم بهت حق بدم من باید اون خونه رو ترک میکردم، ولی گذشت کردم...پس زخمی شدنِ دوباره‌‌ام گردنِ خودمه! حالا اگه نمیتونی درکم کنی خواهش میکنم نزدیکم نشو .. تو برام یادآورِ اتفاقی هستی که برای فراموش کردنش خیلی زحمت کشیدم..!  #همین