در مدح آنژ از دشت و صحراها طنین آورده ام نور حق از عرش خدا من تا زمین آورده ام . من مـی گشایم میکده تـا عابدان رسـوا کـنـم من سستی و عیش و طرب را جزء دین آورده ام . گویی چرا مرتاض دل حرف از ریاضت می زند؟ چـون روز و شـب یـاد از جمال نازنـیـن آورده ام . من محفلی بر پا کنم بـا یـاری اوغلو چنین میخانه تا بر پا شود طرحی نوین آورده ام . دیده ام بر دست تو انگشتری بر رنگ زر یـاقـوت دل را بـهر آن اینک نگین آورده ام . دانی چرا  یاد تو را در ذهن دارم روز و شب؟ از بـهـر قلب شیر تو یاری امین آورده ام . سـرو رخسارت دیـده ام آوای تـو بـشـنـیـده ام تا چین رخسارت کـشـم نقاش چین آورده ام . من بر فراز قله ام ترسی ندارم از  سقوط چون یافتم آن موی تو ، حبل المتین آورده ام . پیش اوغلو دشمنان خار و ذلیل ماتم اند من هم همینک لشکری بهر حزین آورده ام . دانی چرا من در سخن ، صحبت ز عطشان می کنم از بهـرت ای زیـبـا گوهر ، ماء معین آورده ام . مهرت ز مردم کم مکن دل را ذلیل غم مکن در تاری تردید و شک نـور یقین آورده ام . نـوشـم مـن از جـام بـقـا در داستان مه لـقـا باران اشک ذوق خود در آستین آورده ام . بشکسته ای با حکم خود ای یل تو بازار یلان بر درگهت ای یل برو اینک وزین آورده ام . هرچند تحسین ز یونان آمد به سوی قلب ما از بـهـر اصغر اینچنین صـد آفـریـن آورده ام . ???