فكر مي كردم مي شود تو را دوست داشت با دست هايت آب خورد و موهاي باد خورده ات را سير نگاه كرد اما فاصله چيزهاي زيادي به آدم ياد مي دهد اينكه صبحِ تو ساعتِ دوازدهِ من نيست و شب بخيرِ من درست وسطِ نهار خوردنت وقتي دلتنگي زنگ مي خورد كوتاهي هيچ سيمِ تلفني به خالي شدنِ اندوه از شانه ات كمك نمي كند و هيچ پرنده اي تصويرِ بغض كرده ات را از كابل ها تشخيص نمي دهد! من از غروبِ آفتاب شهرمان فهميده ام آدم كه تنها مي شود عاشقِ چه كس ها كه نمي شود! (بهرنگ قاسمي)