بتهوون شور و شکوه را با هم داشت. میگفت موسیقی واقعی آن است که روح را بهرقص آورد. که هنر چیزیست که وارد وادیهای ناآرامتر و ناراحتتر میشود. جایی که هیچچیز ساده نیست و بهآسانی حل نمیشود. داستایفسکی هم همینها را میگفت. به زبان خودش. میگفت هنر پاسخی به هیچچیز نیست. که هنر پرسش است. که زیبایی، معمای پیچیدهایست... . او اما یک عمر میان یک زمین چمن رقصیده بود و آدمها تلاش کرده بودند درکش کنند. آنجا پایان راه بود و جایی که باید تیر آخر شلیک میشد. هفتتیر وسیلهی مضحکی بود که شش جای تیر داشت ولی به آن میگفتند هفتتیر. زیدان لبخندی زد ،لبخندی همانند سن ترزا و شلیک کرد. . او میرفت و ما را با هزار علامت سوال تنها میگذاشت. در وادی ناآرام تراژدی، یکبار دیگر ثابت میشد که هنر را نمیشود درک کرد. که قوهی درک هرگز راه به معمای لاینحل هستی نخواهد برد. که اینجا قلمرویی دیگر است. و قهرمانانش، قوانینی دیگر دارند.

اگر خدا فوتبالیست میشد
۶۳۶ بازدیدچهارشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۲ - ۲۰:۳۹
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.


