نه بتابد به شام من ماهی
نه بخت همراهی
در این بیابان ماندم سرگردان
فتادم از پا ، بی سامان
نه کسی می رسد به فریادم
نه می کند ، شادم
فروغ شمعی گریان و لرزان
ز کلبه های دهقانان
چو تو دادی بر بادم
همه بردم از یادم
به شرار غمم تو نشاندی
به جهان جنون تو کشاندی
چو از دیار آشنایی ، راندی
دگر مرا به بر نخواندی
منم اکنون در این صحرا
من و این شام جان فرسا
من و یک دل ، دل و صد غوغا
به جز صدای قلب من ، که می تپد به یاد دلبر
به گوش من نمی رسد ، در این میان صدای دیگر
دلا ، مرو چنین از دست ، که روزن امیدی هست
_________┤ نظام فاطمی ├_________



