کریسمس ۱۹۳۷ بود در بازی چلسی و چارلتون مه غلیظی در استمفوردبریج شکل گرفته بود. سم ماجرا را اینطور تعریف می کند: مه ابتدا سمت دروازه ویک وودلی ( دروازه بان چلسی ) بود و کم کم به سمت دروازه من آمد. داور بازی را متوقف کرد و وقتی اوضاع کمی مطلوب شد بازی را از سر گرفت. در این لحظه تیم ما در اوج بود و پیوسته به دروازه حریف هجوم می بردیم. هر چه گذشت ، من لحظه به لحظه نفرات کمتری را می دیدم. بازی به شکل غیر طبیعی ای بی سر و صدا بود از خودم پرسیدم: چرا بازی به سمت محوطه من نمی آید؟ پس از مدت ها چهره ای را دیدم که از مه بیرون آمد و مقابل من ظاهر شد.
آن مرد یک پلیس بود و با چهره ای سرشار از ناباوری به من نگاه می کرد. پرسید تو اینجا چیکار می کنی؟ بازی ۱۵ دقیقه قبل متوقف شده، هیچ کس در زمین باقی نمانده است. بله درست خواندید سم ۱۵ دقیقه تمام در بازی که دیگر در جریان نبود در هجده قدم راه می رفت بدنش را نیم تیغ و آماده نگه داشت و با دستانی باز و چشمان باز تر هر لحظه در انتظار خنثی کردن نقشه رقبا بود. سم با حالتی ناراحت و غمگین جمله ای به زبان آورد که بخشی از تاریخ شد: چه غم انگیز است چون دوستانم مرا فراموش کردند. در حالی که من داشتم از دروازه آنها حراست می کردم. در طول این مدت فکر می کردم تیم ما در حال حمله است.
سم می گوید: صدای تماشاگران پشت دروازه ام باعث شده بود سوت داور را نشنوم و درون دروازه باقی بمانم. سم وقتی به رختکن می رود. می بیند هم تیمی هایش دوش گرفته اند و لباس هایشان را هم عوض کرده اند. آنها بعد از دیدن سم خنده بی امانی سر دادند و صدای قهقهه تمام رختکن را پر کرد. ۸۶ سال از این ماجرا می گذرد و شاید ماجرای سم بارترام برای شما هم اتفاق بیفتد



