تنها و سرو ...
اکتبر 2006 ... دقیقا یادم نیست چندمین روز ماه بود که چلسی و ریدینگ به مصاف هم رفتند ... بازی در ورزشگاه ریدینگ بود، مثل همه بازیهای جزیره پرهیاهو و شلوغ شروع شد، اما دیری نگذشت که همه چیز در سکوت عجیبی فرو رفت، همان ثانیه های ابتدایی پای هانت مهاجم شماره 10 آن روزهای ریدینگ با سر پتر چک برخورد سنگینی داشت ... چند لحظه از ولو شدن پتر روی زمین گذشت و وی بعد از کلنجار کوچکی سعی بر نشستن داشت، اما نمیتوانست، داور به پتر گفت: هی مرد گنده خودتو بکش بیرون زمین تا مداوات کنن ... مایک دیلی داور کچل و لاغر اندام آن مسابقه به خیالش مرد دوست داشتنی ما فیلم بازی میکند تا کارتی به هانت داده شود ... لحن طلبکارانه ای داشت ... در آن جدال هرگز از یاد نخواهم برد اینکه تری چگونه خود را میان داور و پتر قرار داد، به داور چپ چپ نگاه میکرد، و از طرفی هم دلش با پتر بود، نمی دانست چه اتفاقی برای او افتاده فقط ته دلش دلشوره عجیبی داشت، شاید چون میدانست پتر تمارض نمیکند، او را می شناخت و داور را نیز ... حال او قیم و کاپیتان افسانه ای ما رو به روی داور قد علم کرده بود تا وی از گل نازکتر به سنگربان دوست داشتنی لندنی ها نگوید ... پزشکان به حال چک رسیدگی می کردند ... خوزه نیز به این طرف و آن طرف میرفت و ابروهایش را در هم تنیده بود ... کرواتش مثل همیشه شل، با کت و شلواری نوک مدادی و دستانی در جیب ... بازیکنها یکی یکی دور پتر جمع میشدند و کم کم همه نگران حال او شده بودند، جان تاب نمی آورد ... لحظه ای به لب خط می رفت و با خوزه حرف میزد و باز کمی به بالین پتر می نشست و با دکترها دهن به دهن می گذاشت ... آن اتفاق هر چه که بود گذشت، کودچینی وارد زمین شد و جای چک را گرفت، اما داستان زمانی جالب شد که کودچینی هم بیهوش روی زمین افتاد، حال هیچ دروازه بانی نبود که جای او را بگیرد، جان بازیکنها را کنار زد و گفت من درون چهارچوب قرار میگیرم ... نمیدانم واکنش هایش چقدر دیدنی بودند، اما این را میدانم که او اجازه ورود هیچ توپی را به دروازه نداد ...
مدافع، دروازه بان، مهاجم، هافبک ... پستهایی که تری تا به امروز برای چلسی بازی کرده اند آدم را به فکر فرو میبرد، اگر من بودم شاید ریسک بازی در پستهای نا مربوط به خود را نمی پذیرفتم اما انگار برای اثبات خود تقلا نمی کرد ... بلکه برای پرچمی جان بر کف نهاده بود که پتر چک برایش ضربه مغزی شد، پرچم را زمین نمی گذاشت و از خود گذشتگی میکرد ...
به هر بازیکنی که نگاهی بی اندازیم او را در دو لباس میابیم، باشگاهی شاید و تیم ملی ... اما اسطوره صورت سنگی ما جز بریج خانه دیگری نداشت، او را فردیناند به جرم نامعلومی که در دادگاه هم به اثبات نرسید از تیم ملی کنار زد و خود را قرار داد ... جان تنها یک خانه داشت، بازی های ملی که شروع میشد به ورزشگاه می رفت و تنها در میان چمن های سبز بریج شروع به تمرین میکرد، مردم به استادیوم ها رفته و بازیکنان ملی را حمایت می کردند، جان هم همین را میخواست، اما صدای بازی او صندلی های خالی بریج بودند و تماشاگرش کارگر تنهایی که آن حوالی را تمیز میکرد ...
فینال 2008 وقتی آن پنالتی را به دیرک زد ... دنیا به پایان رسید، سرش را میان زانوها گرفت و اشک ریخت، او آرزوی چلسی را به باد داد ... اما کمی صبر کنید انگار بیش از اینکه جام برای ما مهم باشد آن شب از اشک های تری بود که پلک روی هم نگذاشتیم، فدای سرت مرد، لحظاتی نگذشت که ورزشگاه زیر شعار "جان افسانه ای" آن شب فرو ریخت ... فرانکی زیر دستان جان را گرفت او را از جا بلند کرد و با خود برد ... داستان های زیادی ... و افسانه های فراوانی از رشادتهای کاپیتان شماره 26 به گوشمان رسیده، شبیه به آن چیزی که دوران کودکی از دهان مادرهایمان میشنیدیم نیست، اما انگار کمی عمیقتر و ژرفتر از آنهاست ... مردی از تبار تنهایی ... جان ای افسانه ی من تولدت مبارک ...