مرداس پسر دار شد اسم پسرش رو گذاشت ضحاک مرداس خیلی پسر رو دوست داشت ولی خواب دید پسرش ضحاک کل مردم رو کشته و ... مرداس از خواب بیدار شد خیلی ترسید ولی نگذاشت اینطور بشه میگفت پسرم پادشاه خوب میشه چند سال گذشت ضحاک بزرگ شد. ضحاک ضحاک یک روز تو شکار نتوانست یک اهو رو شکار کنه پدرش مرداس اعصبانی شد به پسرش گفت تو چرا اینطوری میکنی ضحاک هم گفت : پدر جان چرا منو مجبور میکنی کار های کنم اصلا دوست ندارم نه شکار نه پادشاهی هیچ کدوم رو دوست ندارم پدر. پدرش اینو شنید خوشحال شد چون پسرش بی رحم نیست و علاقه زیادی به پادشاهی نداشت برای همین به ضحاک گفت : درسته پسرم ولی باید پادشاه جانشین من بشی. ضحاک نفهمید پدرش چرا خوشحال است گفت باشه همون زمان پادشاه شیراز جمشید نامه ای برای پادشاه بامیان یعنی مرداس نوشته کرد فرستاد. مرداس نامه رو خواند نوشته کرده بود : من پادشاه شیراز هستم میخواهم از شما اسب بگیرم میتونی چند صد اسب بدید. مرداس با جمشید دوست بود موافقت کرد اینکار باعث شد ضحاک اعصبانی بشه به پدش گفت : پدر من مخالفم چون اینکار باعث میشه جمشید فکر کنه از ما قوی تره یا شاید ممکن است با اسب ها به ما حمله کنه پدر. پدرش گفت نترس اینکار را نمیکنه من با این دوست قدیمی هستم میشناسمش این کار را نمیکنه. ضحاک هم زیاد مخالفت نکرد. ضحاک یک مشاور نظامی داشت. مشاورش گفت ضحاک من یکی رو میشناسم می تونه کمکت کنه اسب ها رو به جمشید ندیم ضحاک هم گفت برو همین کار رو کن مشاور رفت پیش یک جادوگر پیر مردی نابینا ازش پرسید چطور میتونم اسب ها رو به جمشید ندم اون گفت نمیدونم باید سرورت بیاد اون وقت بهت میگم. مشاور ضحاک همه این ماجرا را به ضحاک گفت. اضحاک هم امد پیش جادوگر ولی جادوگر رو ندیدند همه جا را گشتن نبود یهویی دیدند پیرمرد خودش رو نشان داد تو تاریکی ضحاک و مشاورش اینو دیدند تعجب کردند گفتن تو اصلا اینجا نبودی چطور ممکنه. ضحاک هم گفت ولش کن امد پیش پیرمرد دید پشت یک پیر زنه گفت اون کیه پیر مرد هم گفت :این زنه جواب تو رو میدونه درباره اسب. ضحاک گفت چیه پیر زنه گفت باید پدرت رو بکشی. ضحاک خیلی ترسید و از اینجا رفت پیش پدرش گفت: پدرجان چرا اسب های خودمان رو به جمشید میدی. مرداس هم گفت : من بهت نگفتم اینو میشناسم و متحد ماست چرا اسب از ما خواسته ندیم. ضحاک اعصبانی شد رفت پیش مشاور خودش گفت برو پدرم رو بکش با زهر. مشاور اینو کار رو کرد مرداس رو کشتن و پسرش به جایش نشست ضحاک. این خبر به جمشید رسید جمشید زیاد توجه نکرد. ضحاک تازه پادشاه شده بود تو اشپزخانه دستور داد هرکس غذایی خوب برای من پخته نکنن رو اعدام کنن کل اشپز ها غذای زیادی درست کردند ولی ضحاک خوش نیامد اعصبانی شد همون موقع یک نفر امد به ضحاک گفت : من یک اشپز هستم این غذایی خوشمزه را برای تو امده کردمی سرورم. ضحاک اینو خورد خوشش امد بهش گفت چی میخوای هر چی باشه باید یک جایزه بهت بدم اشپز گفت میشه بر شانه دوتایشان بوس کنم سرورم. ضحاک گفت : مشکا نداره میشه. اینم این کار را کرد بر شانه ضحاک شانه چپش و راستش را بوسید همون موقع دو مار قوی وحشتناک خیلی ترسناک در اورد گفت :اینا چیه چرا اینطوری شد تو چکار کردی اشپز دیوانه. اشپز هم در پاسخ گفت : من این کار را کردم تو قوی بشی چون سال های قدیم پیش بینی شده بود تو باید قوی بشی ضحاک برای همین ما به تو دوتا مار اعطا کردیم باید هر روز دو مغز انسان رو به مار هایت بدی مگرنه خطر اسیبی بهت نرسه فقط مغز ایرانی. اشپز هم ناپدید شد رفت. ضحاک دستور داد هیچکس اسب ها رو به جمشید نده. جمشید اینو فهمید اعصبانی شد و لشکر خودش رو فرستاد برای جنگ ابتین مخالف بود به جمشید گفت این کار رو نکن مگر نه همه ما کشته میشیم جمشید گفت باش نیا ولی من میرم جنگ جمشید و ضحاک شروع شد ضحاک هم لشکر خودش رو به جنگ اورد جمشید گفت من با پدرت متحد بودم چرا این کار رو میکنی. ضحاک هم پاسخ داد گفت من اسب ها رو نمیدم چرا بدم. جمشید پهلوان شیراز خودش رو فرستاد جنگ ضحاک خودش حمله کرد تو چند دقیقه پهلوان جمشید رو کشت جمشید باز هم پهلوان فرستاد باز هم کشته شد ضحاک گفت شاه شیراز چرا خودت نمیای جنگ چی شده ترسیدی , جمشید خوش رو برای جنگ امده کرد رفت تو میدان اولین ضربه شمشیر زد تو سپر ضحاک ضحاک هم با شمشیرش اسب جمشید رو زخمی کرد چند دقیقه با هم جنگیدن بلاخره ضحاک از اسب افتاد جمشید میخواست ضربه اخر رو بزنه ضحاک مار شان همون موقع یک اژدها تبدیل شد با نفسش جمشید رو با اتش کشت کل سپاه ارتش شیراز فرار کردند این خبر به ابتین هم رسید یک فرمانده گفت شکست ما بخاطر تو بود چون تو پهلوان قوی ترین جنگجویی شیرازی چرا نیامدی گفت من با ضحاک جنگ نمیکنم اخرش ضحاک شیراز رو فتح کرد خود ابتین به دست ضحاک کشته شد زن ابتین فرار کرد پسرش رو به اهنگر کاوه ضحاک هم خودب دید یک پسر او را در اینده میکشه برای همین کل بچه را قتل عام کرد ولی نتوانست پسر ابتین رو بکشه مادرش اسمش گذاشت فریدون چند سال گذشت فریدون جنگجو شده بود با یک دست شیر و اژدها رو میکشت مادرش بهش گفت ضحاک پدرت رو کشته فریدون اعصبانی شد با بقیه مردم شیراز شورش کودتا کرد کل افراد ضحاک رو کشتن رفت تو قعله دید ضحاک نشسته تو تخت جمشید فریدون گفت : تو ضحاکی یا نه گفت من ضحاک نیستم من مشاور نظامی اش هستم خود ضحاک فرار کرد تو بامیان قرار شده ارتش خودش  فرسته تو شیراز وتتو را بکشه. فریدون بدون هیچ خستگی حرکت کرد تو بامیان رفت قعله ضحاک ولی  نتوانست حمله کند چون قلعه ضحاک دو برج داشت با تیر میزدند برای همین پشت کوه یعنی پشت قلعه ضحاک حمله کرد خود فریدون با یک ضربه دیوار و قلعه را خراب کرد دید ضاک همون جا  است ضحاک گفت تو همون بچه ای ضحاک حمله کرد نتوانست شکست دهد برای همین از ضربه اخرش رو استفاده کرد تبدیل  شد به اژدها فریدن دوتا سر مارش رو قطع کرد ولی دوباره رشد کردند اخرش زد تو پایش ضحاک اخرش شکست  خورد اهنگر کاوه گفت اینو را نکش به برش تو کوه اینو برد تو کوه  جا یهویی سنگ شد. ولی ضحاک  نه مرده طلسم شده الان هم قبرش هم معلوم نیست کجاست میگن تو دماوند ولی معلوم نشده کجا دفن شده شکستش بخاطر پیری بوده مگر نه ضحاک قوی بود