سلام
به خاطر شلختهخوانی و بینظمی بزرگتر شدهی اخیرم چند وقتیه که نمیتونم درست حسابی بخونم و بنویسم. برای غلبه به این رخوت روز به روز بیشترم و از ترس نتیجهی نهائی محتمل ترسناکش، از امروز تصمیم گرفتم که متن چند کتاب فلسفی رو که خیلی وقته روی میزم مونده بخونم و یه خلاصهای در موردشون بنویسم. اولین کتاب، «رسالهای دربارهی طبیعت آدمی» نوشتهی دیوید هیوم (David Hume) فیلسوف اسکاتلندی قرن 18 ئه. این اثر در سال 1740 میلادی چاپ شده و از لحظهی تولدش جزو جنجالیترین کتابهای تاریخ بشر بوده. هیوم تو این کتاب در تلاش برای اثبات پیشینی بودن تجربه نسبت به ایدهها، بیرحمانه به عقلگرائی و فطریگرائی حمله میکنه. به قول ژیل دلوز -که کًشتی گرفتن گاه و بیگاهم با آثارش به خصوص «تجربهگرایئ و سوبژکتیویته» انگیزهی اصلیم برای خوندن این کتابه: هیوم خود را وقف تخریب همزمان سه ایدهی نهائی عظیم متافیزیک میکند: خود، جهان و خدا.
در آخر به جهت اینکه بشه از جایی شروع کرد با یه تقسیمبندی -تا حدی تقلیل گرایانه و اجتناب ناپذیر- وضعیت فلسفه در زمانی که هیوم کارش رو شروع میکنه توضیح میدم: اگه شروع فلسفه مدرن رو «کوگیتوی» دکارت در نظر بگیریم، فیلسوفهای بعدی (اسپینوزا، لایبنیتس) به نوعی پیرو دکارت هستند و اساساً با عقل شروع میکنند. میشه گفت با «من». وقتی از «میاندیشم پس هستم» شروع میکنیم، درگیر دیدگاه به اصطلاح «سوبژکتیو» میشیم؛ یعنی ابتدا از ذهن (من) شروع میکنیم و به هستی میرسیم (عقل تنها منبع شناخته). در مقابل این فیلسوفان گروه متفاوتی از فیلسوفان در انگلستان رشد کردند که در مقابل عقلگرائی (یا جزمگرائی!) به تجربهگرائی رو آوردند. کسانی مثل جان لاک، بارکلی و هیوم (حتی میشه این تقابل رو تا افلاطون/ارسطو عقب برد) که به اصطلاح دیدگاهِ «اًبژکتیو» دارند. یعنی انسان رو خارج از هستی نمیدونند و اون رو در ذیل هستی میخونند. در ضمن به نظر اونها ریشهی تمام تصورات (حافظه، تخیل)، انطباعات (حسیات و عواطف) هستند و از این جنبه در مقابل عقلگراها قرار میگیرند (تیتر)
به هر حال جهانی رو تصور کنید که هنوز از بند جزمیات قرون وسطائی خلاص نشده، گیر عقلگرائی افتاده و هیوم با گفتن این جملهی شجاعانه که «تصورات فطری وجود ندارند!» جنگ رو علنی میکنه.
(خوشحال میشم که اهل فن نقد و نظرشون رو دربارهی این نوشتهها و اشتباهات احتمالیش بنویسند)
1402/11/10



