یک قاتل ناشناس یک جوخه از سربازان دشمن را به عنوان بخشی از یک کودتای سیاسی نافرجام منفجر می کند. او که برای مرگ مشخص شده است، پس از چهار روز فرار برای نجات جانش، در برف از هوش می رود و توسط نیروهایی از ماکاک های ژاپنی نجات می یابد. به استثنای یک میمون، نیروها قاتل را در قبیله خود می پذیرند. مرد می داند که هنوز شکار می شود، بنابراین هر روز تمرین می کند و از آدم برفی ها به عنوان آدمک های آموزشی استفاده می کند. بی سر و صدا، میمونی که به او اعتماد ندارد به تماشای آن می نشیند و مهارت های قاتل را می آموزد. سلامتی قاتل از بین میرود و در حالی که نیروها تلاش میکنند او را نجات دهند، میمون تنها مخالفت میکند و در نهایت با مهارتهای جدید خود با بقیه نیروها مبارزه میکند.به دلیل خشونتی که از خود نشان می دهد، میمون از قبیله اخراج می شود. اکنون میمون به تنهایی گروهی از مردان را می بیند که در راه هستند تا قاتل را بکشند. او سعی می کند برای هشدار دادن به قبیله اش برگردد، اما خیلی دیر شده است: مردان قاتل و همچنین بقیه میمون ها را می کشند. میمون که از کشتار قبیله اش خشمگین است، اسلحه های اضافی را از یک کیسه برمی دارد و کل گروه مردان را می کشد. میمون که مصمم است انتقام قبیله سقوط کرده خود را بگیرد، اکنون زندگی خود را وقف کشتن قاتلان - تحت نام مستعار میمون آدمکش می کند.