داستان زن مرد:

من یک سال پیش داشتم تو پارک ورزش رزمی میکردم دیدم یک دوختر داره میاد پیشم . منم پیش خودم گفتم حتما دزد است یا میخواد یک کاری رو انجام بده به حال خودم رو اماده کردم اگر دزدی کنه مچش رو بگیرم. دوختر بهم گفت: اقا پسر ورزش رو از کجا یاد گرفتی؟ اسم این رزمی ات چیه چون ازش خوشم اومده.... من کلا گیج شدم پیش خودم گفتم این دوختر کیه منو چکار داره نخواد منو معتاد کنه یا دزدی کنه چون تو فیلم ها زیاد دیدم .بهش گفتم .سلام خانم محترم ورزش رو از باشگاه یاد گرفتم ولی الان باشگاه نمیرم الان تو خانه ورزش میکنم اسم رزمی این وووشو و تکواندو و کاراته است این ورزش با سه فنون است. دوختر گفت: عالی پس راستی بیا یک جا یا صندلی بنشینیم درباره رزمی حرف بزنیم . من خیلی مذهبی بودم بهش گفتم : خانم محترم چرا اینو میگی با هم حرف بزنیم خجالت نمیکشی. دوختر در جواب گفت : ناراحت نشو پسر جون من قصد بدی ندارم راستش میخوای بدونی برای چی اومدم من اومدم چون ازت خوشم اومده از رزمی ات و از تو از خودت واضع تر بگم ممممممن عاشق تو شدم. منم بهش گفتم اخه دوختر محترم منو نشناختی عاشق من شدی. دوختر گفت: من چند وقته دنبال تو بودم کلا چند روزه تو پارک دیدمت عاشقت شدم کلا دلم منو بردی پسر. من به ذهن خودم گفتم زنه دیوانه است . اصلا زنه خواستگاری نمیکنه باید مردها خواستگاری کنه کلا جا خوردم گفتم: عاشق منی واقعا ؟ دوختره 10 دقیقه صبر کرد و گفت : بلا دوستت دارم کلا قسم میخورم . منم باور کردم بهش گفتم باشه مشکل نیست باهاش دوست شدم ولی مشکل اینجا بود دوختر زیاد مذهبی نبود دوختر لاتی بود لات پارک بود یک روز با مغازه دعوام شد دوختر مثل موش سر کرده اش پیدا شد کلا جا خورده بودم دوختر با مغازه دار دعوا کرد گفت: دیگر اینو اذیت نکن مگرنه میزنمت . من جا خورده بودم گفتم :منو دنبال کردی یا تو جنی . دوختره گفت واضع تر دنبالت میکردم پسر. من بهش گفتم: چرا . گفت میخوام منطه شهر یا خیابان خانه تو رو یاد بگیرم چون میخوام در اینده باهات ازدواج کنم پسر . گفتم : عجب. دوختر گفت بذار بیام خانه شما بذار مادرت رو ببینم من بهش گفتم نمیشه چون تو با این لباس بد تو حتما باهات دعوا میکنه چون خوشش نمیاد تازه منم خوشم نمیاد دوختر جون. دوختر گفت : پسر نترس خانه ات رو نشون بده ببین چطور مادرت رو ازم خوشش میاد. به هر حال اوردم خانه خودم به مادرم گفتم این دوختر دوست است نه هر دوستی . انتظارش داشتم باهاش دعوا کنه باخاطر حجابش 10 دقیق طول نکشید کلا دوست شدند مادرم گفت: چی دوختر خوبی پیدا کردی ببین تو خواستگاری نرفتی دوختر خودش اومدی. منم به مادرم گفتم : تو نمیگفتی مذهبی باشه ولی این بی حجاب مامان . مادرم گفت : پسر جون گفتم ولی این دوختر فرق داره... کلا جا خودم گفتم عجب و عجب دوخترهم میگفت : پسر جون عجب .... 6 ماه شد سنش با من مساوی بود دوختر گفت : به نظرت من دوختر بدی هستم یا لاتی بده؟ منم گفتم دوختر خوبی هستی چون بی محلی نمیکنی وقتی قول میدی وفا میکنی لاتی رو خبر ندارم چون من لات نیستم دوختر؟ دوختر خندید گفت : تو منو خیلی میخندونی خیلی به حال من دوستت دارم تو منو دوست نداری . گفتم متوسط . دوختر گفت: متوسط هم خوبه چون چند روز دیگر صددرصد منو دوست داری. دوختر مثل بادیگارد ایستاد میشد وقتی درمانگاه میرفتم دوختر دنبالم میامد همه بیمارستان داشتم ما رو نگاه میکردند دوختر گفت : شما ها به فیلم نگاه میکنید برید سر کارت . منم یک جا نشستم منتظر بودم نوبت برسه دوختر با زور برام نوبت گرفت گفت : پسر بلند شو برای جا گرفتم برو اونجا زود . بهش گفتم مگر تو کی هستی رئیس جمهور هم این قدر نمیتونه نوبت بگیر تو چطوری گرفتی گفت نارحت نشی پسر جون من با زور گرفتم برایت. گفتم عجب. رفتم پیش دکتر. دکتر هم گفت : بیاید قرص هایت رو بخوری و آمپول رو بزنی . دوختر وقتی حرف امپول اومد گفت: نه امپول نه امپول درد داره اقا جان . من بهش گفتم مشکل نیست تو خدا اینجا دعوا نکن. دوختره رو به زحمت راض کردم. همینطور داشت میگذشت . خبر شدم دوختر با پسر دوختر عمویم دعوا کرده بود. منم از اعصبانی یک سیلی محکم زدم تو گوشش . دوختر نارحت شد رفت با عجله رفت اصلا وقت نکرد کیفش رو با خودش به بره؟ من به دوختر عمویم گفتم چرا باهاش دعوا کردی گفت کار خودش بود خیلی بد بود پسر عمو. من پیش خودم گفتم دوختر بد نبود چطور ممکنه. دوختر عمویم با خانواده ما اطلاع داد دوختر یا همون نامزدم دزده چون داشت دزدی میکرد دوختر عمویم گفت; اون دزد بود داشتی کیف تو رو میگشت کلا کیف تو رو نگاه میکرد پسرعمو دنبال پول تو بود پسرعمو. منم گفتم بخاطر پولم اینکارو کرده . صبح شد خواستم کیفش رو پس بدم رفتم خانه دوختره در زدم خود دوختر اومد چشمش ش قرمز بود من زیاد توجه نکردم کیفش رو پس دادم گفتم: دوختر جون تو خیلی بی شرفی داشتی کیف منو می گشتی باید خجالت بکشی . دوختر بدون جواب سرش انداخت زمین داشت گریه میکرد خواستم بپرسم چرا اینکارو کردی ولی گفتم این دزد به غرورم بر خورد رفتم مادر دوختر اومد پیشم گفت : پسر جون سوتفاوهم شده پسر دوخترم دنبال پدلت نبود شاید بد باشه یا دوختر لاتی خیابانی ولی دزدی نمیکنه دلش پاکه پسر . گفتم داشت تو کیف من چکار میکرد. مادرش گفت: داشت اینو تو کیف تو می انداخت گفت نگاه کن. دیدم دوتا انگشتر طلا بود بهم نشون داد گفت: دوختر دزدی نمکرد پشر جون داشت اینا رو می انداخت تو کیفت چون ا میخواست تورو خوشحال کنه اینا انگشتر ازدواج تو با اون بود دوختر عمویت داشت تو رو مسخره میکرد گفت پسر عمویم دیوانه است تو رو گرفته چون تو خیابانی هستی دوحتر لات . دوختر بد اخلاق است برای همین باهاش دعوا کرد تو اومدی دوختر عمویت بهت گفت دعوا کرده با من تو هم جواب دوختر عمویت گوش کردی من بهش گفتم : چرا بهم نگفت اخه. مادرش گفت دوختر دلش شکست چون تو بدون هیچ دلیلی سیلی محکم تو گوشت زدی نه سوال نه چیزیبرای همین دلش شکشت فکر میکنه تو بهش اعتماد نداشتی راستش دوختر خوبه بد نیست اقا بد تویی بدون هیچ دلیل دوختر مردم رو با سیلی زدی حتی دوخترم اینو نگفت من اینو از مادرت شنیدم پسر. اینو گفت و رفت. من اقعا شرمنده و پشیمون بودم گفتم چرا زود قضوتش کردم اخه رفتم دنبالش بالاخره دوختر رو گیرش اوردم داشت با دوش دوستانش صحبت میکرد برای همین منتظ بودم بذار حرفش تمام بشه دوستش بعد . 10 دقیقه شد حرف تمام شد منم رفتم سراغش وقتی دوختره منو دید تعجب کرد گفت : ببخشید داشتم کیف شما رو میگشتم واقعا شرمنده هستم پسر ؟ منم انگشتر ها نشونش دادم گفتم تو اینو میخواستی بذاری تو کیفم درسته . دوختر گفت من من من من و زد فرار کرد منم دنبال دویدم 100 متر دوختر دوید بعد ایستاد شد نگاه کرد من دارم میام سراغش منم اومدم پیشش بهش گفتم من شرمنده ام تو رو سیلی زده اگر دلت میخواد منو با مشت بزن تو دهان چون قدر تو رو نشناختم من شرمنده هستم واقعا تو خوب بودی ولی من بد بودم . دوختر گفت: نخیر تو فرشته ای من اول تو رو دیدم فهمیدم تو خوبی ولی من بدم چون حجاب ندارم برای همین باعث شد بهم شک کنی پسر . گفتم منو بخش من میخوام زن من بشی . دوختر گفت منو بخشش نمیتونم چون پدرم برای من بزور یک نامزد جدید پیدا کرد قراره باهاش ازدواج کنم برای همین نمیشه ... من گفتم پدرت کجاست منو به بَر پیش پدرت من به پدرش گفتم : اقا لطفا بذار من باهاش ازدواج کنم گفت: نه چون تو ولش کردی . گفتم اشتباهی شد دیگر تکرار نمیکنم . گفتم از دوختر بپرس نگاه منو دوست داره یا نه . دوختر هم جواب داد : دوستت دارم خیلی همون موقع دیدمت عاشقت شدم پسر ولی الان دیگر نمیشه واقعا شرمنده.... دوختر بالاخره با همون مرد ازدواج کرد من رفتم پیشش گفتم : مبارک باشه چطور با این سن کم ازدواج کردی اخه. دوختر گفت : به هر حال ازدواج کردم . همسر دیدم خیلی بد اخلاق بود . چند ماه شد شنیدم دوختر فوت کرده . باورم نمیشد رفتم ختم قرانش دیدم دوختر فوت کرده اون وقت باورم شد فوت کرده از مادرش گفتم دلیلش چی بود گفت : دوختر گفته دل تنگ بود به خاطر تو فوت کرد پسر تو رو دوست داشت برای همین از دلتنگی فوت کرد تازه همسرش خیلی بد بود اذیتش میکرد . من به پدرش گفتم : تو اینو میخواستی واقعا چرا به من ندادی. گفت : نمیدونم چی شد چی شد دوحترم . منم دیگر حالم خراب شد ولی الان کمی خوبم....

تمام