نمازی را که با زحمت بنا کردم قضا کردی

به غیر از فر ببینم من که با مویت چه ها کردی

نخندیدی به جکهایی که از دل با تو میگفتم

به جایش تا تکان خوردم برادر را صدا کردی

دوچشمت را نمیبینم ولی یک عصر پاییزی 

رَود دودی که با عینک به چشمانت به پا کردی

اگر حُکمت دلی باشد بگیرم تند دستت را

ولی دنبال خشت هستی که دستم را رها کردی