به من گفتن سوغاتی بیار

بردم براشون.

گفتن که چون ما گفتیم اوردی

گفتم اره

گفتن اخرین بارت باشه پس. 

از اون موقع سنگین شدن و گفتن هر جور شده پولت رو برات میزنیم. منم گفتن اگه بزنید ناراحت میشم. فک کنم نمیخواستن زیر دین من باشن. تا اخر هیچی ازم نمیخوان چون اونا با هم بده بستون داشتن. یه پول کم میرسه  از شرکت از اون موقع بهم میگن این پول اومد خوشحال باش(به حالت تمسخر)

بنظرتون راهی هست این موضوع رو درست کنم؟ یا همش نزنم کلا و به روی خودم نیارم؟

من فقط واقعیت رو گفتم ولی اونا ناراحت شدن. به خانوادم گفتم گفتن که ادم همیشه واقعیت رو نمیگه. تر زدی. راهی هست برای درست کردنش؟

شرمنده این سوال رو اینجا پرسیدم. از اون موقعی که اومدم خونه چراغ ها رو خاموش کردم و تو تاریکی نشستم و ناراحتم. ۲۵ سال تو اجتماع نبودم یهو رفتم با هیچی آشنا نیستم.