داستان دختر نابینا 2 دختر از خوشحالی میخواست پرواز کنه چون همه جا رو می دید. مرد نابینا همون قراره بود با دختر نابینا ازدواج کنه. خیلی ناراحت شده بود دختر اصلا توجهی بهش نکرده بود؟ مرد نابینا با دوستش گفت من یکی رو دوست داشتم اونم منو دوست داشت. ولی نابینا بود میگفت. من اگر یک بار چشم باز کنم باهات ازدواج میکنم. منم چشم هایم بهش دادم. دختر نابینا وقتی بینا شد اصلا بهم توجهی نکرد چون میگفت منو نمیخواد. دوستش خیلی ناراحت شده بود. دوستش چند روز شد دنبال دختر نابینا میگشت بلاخره پیدا کرد. 

بهش گفت تومیدونی چخبر بود و چطوری چشم باز شد.