داستان دختر نابینا 3 مرد بهش گفت تو میدونی چطوری بینا شدی؟ دختر جواب داد: چطوری . مرد بهش گفت کار مرد بود. دختر گفت کدام مرد. مرد جواب داد همونی که خیلی دوستش داشتی بهش یک سره میگفتی من اگر چشم باز کنم فقط میخوام یک بار. عروس تو بشم پس چی شد زدی زیر قولت. دختر گفت اون نابینا بود. مرد گفت هنوز نفهمیدی مرد نابینا همونی است کا چشنش بهت داده چون میخواست ببینی و باهاش ازدواج کنی ولی تو زدی زیر قولت. دختر گفت اون مرد نابیناست الان. مرد گفت خوب مشکل چیست تو هم اول نابینا بودی همون مرد میخواست باهات ازدوج کنه حتی تو نمی دیدی؟ الان چی شده فراموشش کردی. دختر گفت خوب اینم یک حرف است ولی الان نمیخوام باهاش ازدواج کنم. مرد بهش گفت من کار ندارم ازدواج میکنی یا نه فقط میخواستم بهت بگم خدا بهت چشم داد بخاطر این مرد خوب بود ؟ دختر گفت خوب نمیخوام باهاش ازدواج کنم تمام؟ مرد گفت باشه. چند روز شد دختره خواب دید چند تا جن اومدند سراغش یک سره بهش میگن دختر جون چشم هایت رو بده من میخوام چشم هایت را برای مادرم ببرم. دختر میگفت نمیشه اینا چشم دیگر بهم دادند. جن هم در جواب گفت درسته ولی تو اصلا وفادار نبودی ولی من برای مادرم هر کاری میکنم جن حمله خودش رو شروع کرد به سر دختر حمله ور شد. دختر از خواب بیدار شد رفت یک پیشگی. پیشگو گفت دختر جان معنی اش اینه تو داری دوباره کور میشی چون یک جن میاد سراغت. دختر از وحشت زیاد گفت چرا من چکارش کردم. پیش گو گفت خودت ندیدی جن بهت تو خواب چی گفت میخواست چشم تو رو بره برای مادرش چون گناه کاری برای همین سراغ تو میاد. دختر گفت من مگر چکار کردم. پیشگو گفت اینم خدا میدونه با جن؟ دختر رفت سر کوه با خودش خلوت کرد. می گفت خدا من چکار کردم بخاطر پسره است. دختر میخواست بره پیش پسره؟ ولی مریض شد خیلی مریض شده بود. همون شب تو خانه دختره یک سر صدا اومد دختر دید جن اومده جن در حال جلو اومدند بود. دختر گفت تو چی میخوای زود.از اینا برو جن گفت چرا من باید برم من اومدم چشمت رو با خودم ببرم همون موقع جن حمله کرد دختره جیغ زد بیهوش شد. وقتی صحب شد بیهوش اومد هیچ جا رو نمیدید. کلاََ کور شده بود. دختر گفت خدا چرا این کارو با من من الان چکار کنم چطور زندگی کنم. دختر دوباره نابینا شده بود رفت پیش نفر بهش نشانی همون مرد رو گفت اومده بود درباره نامزدش گفت بو: همون مرد رو پیکر گرد بهش گفت من الان کورم بخاطر گناهم اگر میتونی بری پیش نامزدم بهش بگی با من ازدواج کنه من خیلی پشیمونم حاظرم با چشم کورم با خودش ازدواج کنم مرد گفت این مرد رو میگی فوت کرده. دختر گفت چطور مگر. مرد گفت چون خواب دیده بود یکی بهش گفت من چشمت رو میبرم با خودم ولی تو کوری وقتی ببرم تو میری مرد نابینا بهش گفت من حاظرم بمیرم ولی چشم منو به دختر دادم رو نبرید خوابش بهم تعریف کرد و فوت کرد فرداش. دختر گفت من خیلی کار بدی کردم. دختر دیگر خوشحال نبود با چنین میگفت خدا من قدر اینو ندونستم بخاطر من چشمش رو اعطا کرد? ولی من بی عقل قدرش رو نمیدونستم وقتی کسی رو دوست داری باید تا اخر عمر باهاش بمونی حتی مشکل داشته باشی مثل من. دختر این شعر میگه:
صفت عاشق صادق به درستی آن است
که گرش سر برود از سر پیمان نرود گفته بودی کز توام بگرفت دل
من نخواهم در جهان جز کام تو
منتظر بنشستهام تا در رسد
از پی جان خواستن پیغام تو?



