نه خبری از افتخارات تیمهای پرافتخار شمالی، دو غول منچستر، بزرگان مرسی ساید، لیدزی ها و... است و نه سر و صدای زمین‌های کوچک و بزرگ لندن پرهیاهو.

اینجا شرق انگلستان است. ایپسویچ. جایی دست کم گرفته شده در جزیره. در خانه‌ی فوتبال. جایی که با بازگشت به ریشه‌های کشاورزی منطقه‌ی سافولک با تراکتورهایش شناخته می‌شود. جایی که با تصاویر و مجسمه‌های بزرگ سر الف رمزی، و سر بابی رابسون، دو مرد بزرگ فوتبال در انگلستان، به تمام کشور فخر می‌فروشد. جایی که طرفداران آن حس تعلق به باشگاه به شهر و به سنت‌های ایپسویچ را با هیچ چیز عوض نمی‌کنند.

حالا و با مربیگری کایرن مک کنا مردی که شاید روزی تصویرش در کنار رمزی و رابسون بزرگ قرار گیرد، ایپسویچ تاون تاریخ را به نوعی دیگر تکرار کرده. مک کنا، مانند رمزی توانسته با دو صعود پیاپی ایپسویچ را پس از دو دهه غیبت به لیگ برتر انگلستان بازگرداند و با جملاتی جاه طلبانه ادامه مسیر را برای طرفداران روشن سازد:

این نقطه‌ی پایانی برای ایپسویچ تاون نیست... 

بازی شروع شد

مطمئنا در روزهای آینده و در یک تابستان طولانی برای آماده سازی تیم و مهیا شدن در رقابت مرگبار بقا و تثبیت جایگاه در لیگ برتر، بارها و بارها درباره‌ی بازیکنان، مربی، تاریخچه و هر چیز مربوط به ایپسویچ بیشتر و بیشتر خواهیم شنید و خواند. به شخصه و بیصبرانه در انتظار و آرزومند بازگشت قدرتمند امیرحسین خان صدر با دستی پر از خاطرات ایپسویچ، آمیخته با دوران جوانی او و برادران صدر هستم. 

اما و پیش از هر چیز، به عنوان مقدمه بد نیست به ریشه‌ها باز گردیم. اینکه چطور عشق باشگاه آبی در قلب طرفداران شهر رسوخ کرده. اینکه طرفداران ایپسویچ چرا و چگونه پایبند تیم خود شدند. متن زیر، نامه‌ای از موریس رمزی، یکی از قدیمی ترین طرفداران ایپسویچ در سن 100 سالگی است که در آن خاطرات خود را ورق می‌زند. یک طرفدار مادام العمر باشگاه.

این نامه‌ی موریس رمزی در روز 18 اپریل سال 2020 و در یکصدمین سالگرد تولد او برای باشگاه ایپسویچ است:

چگونه من یک طرفدار مادام‌العمر ایپسویچ شدم؟

ابتدا چیزهایی از پیشینه‌ی من:

من در مزرعه‌ای در وارک آن تاین نورتامبرلند به دنیا آمدم. در روز 18 اپریل سال 1920. در سال 1927 خانواده‌ام برای ادامه‌ی کشاورزی راهی نورفولک شد و در همانجا به مدرسه رفتم. سپس و با کمک و راهنمایی مدیر مدرسه، در 17 سالگی به استخدام بانک لویدز درآمدم.

من در جوانی شیفته‌ی راگبی بودم. هم به عنوان طرفدار و هم به عنوان یک بازیکن. به خاطر ماموریت کاری در نورتهمپمتون راهی آنجا شدم و در کنار کار، به عضویت تیم راگبی منطقه نیز درآمدم. سپس راهی لندن بزرگ شدم و در آنجا نیز راگبی راادامه دادم. با این حال، زندگی در هیاهوی لندن برای من به عنوان یک پسر روستایی ملال آور بود. دوست داشتم به نورفولک یا ناریچ، در شرق بازگردم. سرانجام در سال 1969 این فرصت را یافتم تا به عنوان رئیس شعبه‌ای در ایپسویچ، به زادگاهم در ‌شرق انگلستان بازگردم.

بلیت هدیه

هنگام ورود به ایپسویچ و بررسی حساب‌های بانک تحت مدیریتم، دریافتم باشگاه ایپسویچ یک حساب بانکی در آنجا دارد. آنها سخاوتمندانه دو سهمیه بلیط برای هر بازی خانگی، به من به عنوان رئیس شعبه اختصاص داده بودند. به عنوان یک بازیکن راگبی، حس می‌کردم نمیتوانم با فوتبال و طرفداری از یک تیم ارتباط برقرار کنم. معمولا بلیت هایم را به کسانی که حس میکردم شیفته‌ی تیم هستند اما موقعیتی برای خرید بلیت نمی‌یابند، می‌دادم. تا آنکه یک روز تصمیم گرفتم خودم راهی استادیوم پورتمن رود شوم.

آن روزها، روزهای باشکوه شهر ایپسویچ و خانواده‌ی مشهور کابولدها بود. خانواده‌ای که با سرمایه گذاریشان در صنعت ساخت آبجو شهر را به تکاپو انداخته بودند. در همان دوران بابی رابسون جوان روی نیمکت تیم، سودای روزهای بزرگی داشت.

سر بابی مردی برای تمام فصول

من در آن روز، ملاقاتم با جرج نایتز رئیس کانون هواداران را به خوبی به یاد می‌آورم. کسی که بار نزدیک به استادیوم را نیز اداره می‌کرد و با آغوش گرم مرا در جمع طرفداران ایپسویچ پذیرفت.در فصل بعد پسر من مریض شد و مجبور بودم به طور مداوم به بیمارستان سر بزنم. بلافاصله وقتی او مرخص شد، باید به مصاف منچستریونایتد میرفتيم بلیت ما به جایگاه ویژه تعلق داشت.

جایی که بازیکنان یونایتد هنگام ورود از مقابل ما عبور و با ما خوش و بش می‌کردند. یادم هست جرج بست با روی خوش پیش از همه با ما خوش و بش کرد. سپس سر بابی چارلتون آمد و پسرم را به رختکن برد تا با اعضای تیم ملاقات کند. پسر من سر مت بازبی را در آنجا دیده بود و بعدا از هیبت او می‌گفت. همچنین امضاهای دنیس لاو، نابی استایلز و بقیه را جمع کرده بود. ایپسویچ آن بازی را 4-0 برد. ما در نیمه‌ی اول با 3 گل پیش افتادیم...

دو یا سه سال آینده آسان نبود. بابی رابسون تحت فشار قرار داشت اما جان کابولد، رئیس باشگاه با تمدید قرارداد اعتماد خود را به سر بابی اثبات نمود. در میان ما طرفداران نیز علیرغم نتایج بد، اعتماد به بابی وجود داشت همه به او پایبند بودیم. و تغییرات از همان زمان آغاز شد.

قراردادی با الن هانتر امضا شد و پسر جوانی به نام کوین بیتی در دفاع به ما پیوست.

در کریسمس، همیشه تیم را برای نوشیدنی قبل از نهار به بانک دعوت میکردم. بسیاری از بازیکنان بلافاصله پس از تمرین می‌آمدند. نمی‌دانم آنها با آن سرهای داغ و چشمهای خمار چطور به خانه باز می‌گشتند اما روز شنبه، نمایش درخشانی داشتند. روزگاری بود... 

 آن سه بازی

در سال 1973 من ارتقای شغلی یافتم و باید به کمبریج میرفتم. اما دیگر رها کردن ایپسویچ راحت نبود. هر طور بود  در بازیهای خانگی حاضر میشدم. آن سال اتفاقات شیرینی افتاد. ما بالاخره چیزی را بردیم. در جام تکزاکو که بین تیمهای شرقی برگزار می‌شد، در دو بازی رفت و برگشت ناریچ را شکست دادیم و برنده‌ی یک جام شدیم. این آغاز سفری حقیقی بود.

من می‌توانم داستانهای فراوانی از آن سال‌ها بگویم. اما به سه مورذ آنها بسنده می‌کنم؛ 

در سال 1973، در جام یوفا به مصاف رئال مادرید بزرگ رفتیم. ما آنها را 1-0 در خانه شکست دادیم. چیزی که هیچکس جز سر بابی و پسرانش باور نمی‌کردند. گمان میکردیم این تنها فرصت ما برای تماشای بازیهای ایپسویچ در اروپاست. 200،300 طرفدار مسافر مادرید شدیم. جو عجیبی بود. ما در مقابل 80 هزار طرفدار اسپانیایی. سر بابی به هتل ما آمد تا از طرفداران تشکر کند. و در راه مورد هجوم اوباش قرار گرفت. عجب مردی بود.

شکار شیر

چهار سال بعد، بازی اروپایی دیگری را برابر لاندسکرونا بویز سوئد به یاد می‌آورم. بله بازهم ایپسویچ در اروپا. ما در خانه 5-0 پیروز شدیم و بیصبرانه در انتظار سفر به سوئد بودیم. از بندر هارویچ در منتهاالیه شرقی انگلستان. در یک غروب پر باد و طوفان در ماه سپتامبر. در بار کشتی ابتدا نوشیدنی باز کردیم و سپس برای شام به رستوران رفتیم. آن شب دریا طوفانی شد. و من حسابی از پرخوری و زیاده روی در نوشیدن در کشتی پشیمان شدم. حتی در استادیوم نیز دعا میکردیم سفر بازگشت از بندر کوتنبرگ به آن افتضاحی نباشد. سرانجام وقتی برگشتیم که هوا کمی بهتر شده بود و البته این به قیمت از دست دادن یک تساوی شجاعانه 1-1 برابر لیورپول بیل شنکلی بود.

بازی دیگری که نمی‌توانم فراموش کنم، شکار یک افتخار بزرگ است. فینال اف ای کاپ 1978.

روزی که میهمان یک میخانه کوچک در روستای کمبریج شایر شدیم. 

دو روز قبل از فینال اف ای کاپ 1978، باران شدیدی می بارید سپس در روز شنبه آفتاب برآمد. همان روزی که ایپسویچ آرسنال را شکست داد. باورم نمی‌شد که بتوانیم برابر آنها گلی بزنیم.

در ومبلی، دریایی از طرفداران آبی پوش ایپسویچ را تشویق می‌کردند. دارک، مارین و برلی همگی به گلزنی نزدیک شدند. تا سرانجام راجر اوزبورن دروازه پت جنینگز و توپچیها را گشود. این پاداش یک دهه سختکوشی سر بابی رابسون و پسرانش بود.

پس از بازی ما در لندن به دنبال آبجو می‌گشتیم. گشت و گذار بی فایده بود. تیم شهر باخته بود و بیشتر کافه‌ها بسته بودند. بقیه هم به قدری شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نداشت به ناچار راهی خانه شدیم. در جاده، صاحب یک میخانه محلی با کلاه گیس آبی و سفید ایپسویچ جلوی ما را گرفت. ما را به میخانه خود برد و حسابی از ما پذیرایی کرد. او نیز مانند ازبورن فرستاده خدا بود!

اوزبورن هدیه‌ی خداوند بود

این بخش کوتاهی از داستان‌های من به عنوان یک مدیر بانک ساکت و باصفاست. یک بازیکن راگبی که با ایپسویچ تاون، شیفته‌ی فوتبال شد. با خاطراتی که هیچگاه فراموش نمی‌شود. نه سر بابی و نه هیچکدام از بازیکنان آن دوران.

پس از آن و نشستن بابی رابسون روی نیمکت تیم ملی، ما همیشه به دنبال بازگشت روزهای خوش بودیم. در یک دوره کوتاه با جرج برلی به لیگ برتر بازگشتیم اما قبل و بعد از آن خوش شانس نبودیم. با این حال، همیشه پایگاه طرفداران خود را داشتیم.

امیدوارم همیشه سالم بمانید، خوشحال و البته طرفدار ایپسویچ