داستان غمگین 4 : داستان اینه. وقتی امیر علی و محمد متوجه میشن همه کار زیر سر دختر عمویش است خیلی ناراحت و اعصبانی میشن. محمد میگه خوب اقای رضا چرا دختر عموی امیر علی این کارو کرد رضا.  رضا گفت من نمیدونم به هر حال امده مرگ باشید. همون موقع اجبار گفت من کار ندارم چی شده چی نشده من فقط کار فروختن دختر رو انجام میدم اگر مزاحم کار من بشید فرق نداره حتی رض باشه به هیچکس رحم نمیکنم. محمد گفت اجبار من پلیس هستم الان اینجا پر پلیس است الان شما رو میبرم زندان. وقتی اینو گفت رضا فرار کرد. پلیس همون موقع حمله کرد همه رو زندان کرد فقط رضا فرار کرده بود. امیر علی خوشحال بود زهرا رو پیدا کرده بود چند روز شد. امیر علی با زهرا ازدواج کرد. یک ماه شد. و رفت سراغ دختر عموی خودش. هم چی رو تعریف رکد گفت رض اعتراف کرده کار تو بوده تو بهش اینو گفتی چرا نرگس بیچاره رو به کشتن دادی؟ دختر عموی پسر گفت من از کارم پشیمانم خودم اعتراف میکنم مقصر منم. امیر علی گفت خوب دلیلت چی بودِ. دختر عمویش گفت چون نرگس رو میشناختم تازه من میخواستم با تو ازدواج کنم ولی نشد برای همین تا به زهرا هم رحم نکردم خدا رو شکر نجات پیدا کرد ولی من نمیخداستم نرگس رو بکشم و زهرا رو بفروشم. اینا دیگر به رضا رفت داره . امیر علی به خانواده نرگس اطلاع داد پلیس هادختر عموی امیر علی رو بردن زندان. تمام