در یکی از روزهای سرد لندن، وقتی باران بیش هم همیشه به پنجره های کمپ تمرینی چلسی میکوفت ... خوزه مورینیو یک نامه خیس رو وسط تمام نامه های رسمی ان روز بیرون کشید و نگاهی به آن انداخت، پشت نامه با خط کودکانه و مداد قرمز رنگ نوشته بود: "لطفا این نامه رو فقط آقای مورینیو بخونه " ... خوزه وقتی آن نامه را دید ... خمی به آبرو آورد و نامه را باز کرد ... متنش این بود: سلام آقای مورینیو ... امیدوارم حالتون خوب باشه ... من اسمم مارلینه ... و امسال وارد 13 سال میشدم ... زمانی که این نامه رو برای شما مینویسم از لندن دور شدم ... البته این بیست و هفتمین نامه ـست که برای شما فرستادم اما هیچ کدومشون به دست شما نرسیده و یا اینکه شما نمی خواستید جواب من رو بدید ... پدرم در حال رانندگی ـست، بهش گفتم که هر جا یه صندوق پست محلی دید ماشین رو نگه داره تا نامه رو برای شما بفرستم ... داره بارون میاد، یادمه وقتی اولین نامه رو برای شما مینوشتم هم داشت بارون میومد ... اون روزا 9 سالم بود و تازه درست نامه نوشتن رو یاد گرفته بودم ... شاید فکر میکنید چه چیز مهمی برای گفتن به شما داشتم که انقدر نامه می نوشتم ... چیز زیاد مهمی نبود ... فقط میخواستم شما رو برای یک بار از نزدیک ببینم، چون مادرم وقتی هنوز سرطان نگرفته بود و نرفته بود پیش خدا بهم گفت آدم اگه یه فرشته رو از نزدیک ببینه میره بهشت ... من فکر میکنم شما همون فرشته ای هستین که من با دیدنش میتونم برم بهشت ... آخه پدرم میگه فرشته ها کارهایی میکنن که ما آدما بلد نیستیم ... و شما در این سالها کارهای کردین که هیچ کس بلد نبود ... پدرم موقع دیدن بازی های چلسی همیشه با خودش میگه این مورینیو با همه فرق میکنه ... من هوادار فوتبال نیستم اما از وقتی شما مربی چلسی شدید پدرم خوشحال تر شده و با من مهربونتر رفتار میکنه ... البته هنوز شبا دیر میاد خونه و وقتی هم میاد حالش خوب نیست، من همیشه میترسم که دوباره منو بزنه ... میخواستم شما رو با پدرم آشنا کنم ... تا از نزدیک هم دیگه رو ببینید ... شاید پدرم هم رفتارش با من بهتر شد ... آقای مورینیو ... میشه عمو صداتون کنم ... عمو جون ... الان که این نامه رو برای شما می فرستم داریم به سمت برلین حرکت میکنیم ... به من گفتن یه تومور تو معده ام هستش، به صورت مرثی از مادرم بهم رسیده ... داریم برای عمل میریم برلین ... اما من دوست ندارم خوب بشم ... میخوام برم پیش مامانم و خدا رو از نزدیک ببینم ... شاید بهتر بود شما رو میدیدم ... چون احتمالا من به بهشت نرفتم آخه من دختر خیلی بدی هستم ... همیشه وقتی مامانم پیشم بود اذیتش میکردم ... عمو جون وقتی رفتم پیش خدا منتظر دیدن شما میمونم ... دوستت دارم ... مارلین . مورینیو وقتی این نامه را خواند، کت سرمه ای رنگش را از روی میز برداشت و از لا به لای بازیکنان که به سمت رختکن میرفتند به سمت درب خروجی دوید ... اما او آدرسی نداشت ... و فقط مارلین سیزده ساله را به نام می شناخت ... خوزه آن شب زیر باران بی وقفه لندن شکست سنگینی خورد ... شاید این تلخترین شکست زندگی او بود ... بعد از آن ... 5 سال است که هر روز نامه ها را یکی یکی ورق میزند که شاید یکی از آنها با مداد قرمز و خط خرچنگ قورباغه نوشته باشد برسد به دست عمو خوزه ... اما هیچ نامه ای دگر به دست مورینیو نرسید ...