مرگ... رازآلود ترین کلمهای که در تمام عمر به گوشمان خورده است؛ گاهی وقتها به مرگ فکر میکنیم، به زمانش، به گونهای که جان میدهیم. رحلت امام خمینی و هلاکت آرتور مورگان مرگهایی تفکر بر انگیز هستند که ذهن کاوشگر فردی قدرتمند مثل من را به خود جلب کرد.
اگر امام محبوب دلهایمان در بازی Red dead ۲ redemption حضور داشت نوار Honor او آنقدر زیاد میبود که احتمالا کنسول هنگ میکرد، آتش میگرفت و منفجر میشد.
هیچوقت فراموش نمیکنیم که مردم متدین ایران عزیز چگونه با چشمان خیس و دلهایی آکنده از اندوه رهبر و خدمتگزارشان را به وادی حق بدرقه کردند...
و حال این حضور پرشور و شلوغ را با خلوتی و بیرمقی محل جان دادن آرتور مقایسه کنید؛ او درحال رنج بردن از سرفههای پیدرپی که حاصل ستم او به طبقه مستمند است –که امام حاضر بود حتی آب و برق را برای آنان مجانی کند– خود را کشان کشان به نقطهای میرساند و در حالی که به طلوع همان خوشیدی که بر امام نیز میتابید مینگرد، زندگیاش را پایان میدهد.
آه که چه پایان رقت انگیزی!
حتی آن جان مارستونی که جان دادنش با آبکش شدنش همراه بود نیز همسر و پسری داشت که بر بالین وی گریه کنند.
پس از مرگ آرتور چه کسی عکسش را بر دلارهای بیارزش آمریکایی چاپ کرد؟ چه کسی مدارس و مساجد و معابر بیشماری را به نام او مزین نمود؟ چه کسی برایش مقبرهای به ارزش میلیونها دلار ساخت؟ هیچکس.
آری! آرتور رویای رفتن به تاهیتی را در سر داشت و امام تنها در فکر مملکت خویش بود؛ آرتور به همراه لنی در سالون مست میکرد و امام کتابهای قطور، پیچیده و عمیق را با نگرانی شدید نسبت به مردم میهنش مطالعه میکرد.
در نهایت مقایسه آن طایر قدسی با این بزهکار لاابالی غرب وحشی همانند مقایسه جهان هستی با تکهای بربری است؛ قیاسی بیمعنی


