من تقریبا ۹۰ درصد روزام اینجوریه که چجوری این روز فاجعه رو تمومش کنم. میرم خونه بعد از کار برق ها رو خاموش میکنم و در و دیوار نگاه میکنم و فکر میکنم. نصف هفته ها تنهام. نصف هفته ها خانوادم میان بهم سر میزنن اونا هم میان بهم سر میزنن میگن چرا انقدر داغونی. 

جلوی بقیه خیلی فیلم هستم و میخندومشون ولی خودم تنها درب و داغونم. خیلی به کارای بقیه فک میکنم. خیلی هم تو سراشیبی هستم.

اول فک میکردم عاشق شدم ولی رفتم تو هیستوری گذشته از وقتی یادمه اینجوری بودم. حوصله ی حتی شخص مورد نظر رو هم ندارم زیاد.

شماها هم اینجوری اید یا فقط من اینجوریم؟  همکارام دوست دارن برن مرخصی خوش بگذرونن ولی من فقط با کار کردن سرم رو گرم میکنم که دیرتر برم خونه. زمان رانندگیم هم بهترین ساعت هام هست. دیگه کارایی که قبلا دوست داشتم هم دوست ندارم.

چجوری آدمای بیرون انقدر خوشحالن که میرن خونه و برنامه دارن و کنسرت میرن و سینما میرن و ... خوش میگذرونن؟ همکارام و آدمای بیرون رو میبینم انقدر خوشحالن بهشون حسودیم میشه.

راهی هست که آدم از این حالت ها بیاد بیرون؟ شما از این تجربه ها داشتید؟ ازش بیرون اومدید یا نه؟