(از کتابِ «رخداد» اثر «اسلاوی ژیژک»/نشر بان)

کاتولیک‌ها به دلایلی قابل فهم، باور دارند که انفجار بزرگ راهی برای خداوند خواهد گشود: تعلیق قوانین طبیعت در نقطه‌ی تکینگی بدین معناست که این رخداد طبیعی نیست؛ دال بر مداخله‌ی فراطبیعی مستقیم است و بنابراین تکینگی نام علمی لحظه‌ی آفرینش است (کاتولیک‌ها مایل‌اند اشاره کنند که پدرِ نظریه‌ی انفجار بزرگ پدری روحانی به نام ژورژ لومتر است کشیشی کاتولیک اهل بلژیک که صورت‌بندی اولیه‌ی آن را در سال ۱۹۳۳ مطرح کرد). وقتی پاپ ژان پل دوم از استیون هاوکینگ استقبال کرد، بنا به اقوال به او گفت: آقای دانشمند فیزیک نجومی، ما حسابی با هم توافق داریم آن چه پس از انفجار بزرگ رخ می‌دهد قلمرو شماست؛ آن چه پیش از آن رخ می‌دهد قلمرو ما.... حتی اگر این گفت وگو واقعاً رخ نداده باشد به نکته‌ی درستی اشاره می‌کند از منظر فلسفه آن چه شاید جالب‌تر باشد مفهوم تقارن برهم خورده است، زیرا با ارائه تعریفی مجدد از خود نیستی یا عدم پاسخی می‌دهد به این پرسش که چگونه چیزی از دل هیچ ظهور می‌کند. حالت خلا یا خلا کوانتومی نوعی خلا مطلقاً تهی نیست: حاوی ذرات و موج‌های الکترومغناطیسی گذرایی است که به ناگهان هستی می‌یابند و به ناگهان از هستیم ساقط می‌شوند. وقتی این نوسانات (بی‌نهایت) کوچک انرژی بر سیستمی تأثیر می‌گذارند که در حال گذشتن از یک نقطه‌ی بحرانی است با تعیین این که این سیستم کدام شاخه‌ی انشعاب را دنبال خواهد کرد سرنوشت سیستم را تعیین می‌کنند؛ از نظر یک ناظر بیرونی که از این نوسانات یا نویز و همهمه بی‌خبر است این انتخابْ تصادفی و دل‌بخواهی به نظر می‌رسد. این فرایند را از آن رو برهم خوردن تقارن می‌نامند که چنین انتقالی سیستم را از حالت نابسامان همگن به یکی از دو حالت مشخص وارد می‌کند. مشهورترین مثال فیزیک همان توپ کروی است که بر روی یک تپه‌ی (متقارن) تعادل یافته است کوچکترین اختلال و آشفتگی نامشهودی که در وضعیت توپ وارد شود باعث می‌شود توپ سریع به پایین تپه بغلتد و به حالت کمترین انرژی خود برسد، به طوری که یک وضعیت کاملاً متقاون فرو می‌پاشد و حالتی نامتقارن می‌یابد. نکته‌ی محوری آن است که این فروپاشیدن به راستی حادث است این طور نیست که علل آنقدر کوچک و ناچیزند که نمی‌توانیم درکشان کنیم؛ به شکلی بس رادیکال‌تر، این نوسانات در سطح پدیده‌های مجازی (پیشاهستی‌شناختی) و نه کاملا موجود رخ می‌دهند پدیده‌هایی که به تعبیری کمتر از هیچ‌اند. بینش نظر ورزانه‌ی این برداشت از تقارن برهم‌خورده در همسانی نیستی (خلا، تھی) و غنای بی‌نهایت بالقوگی‌ها نهفته است. در این فضای سایه‌سان قوانین طبیعی یا نرمال طبیعت مدام به حالت تعلیق در می‌آیند. چه‌طور؟ تصور کنید باید در فلان روز سوار هواپیما شوید تا بتوانید بروید و روز بعد پولی هنگفت را به دست آورید اما پول ندارید تا بلیط سفر را بخرید؛ اما بعداً می‌فهمید که نظام حسابداری خط هوایی طوری است که اگر شما هزینه‌ی بلیط را در طی بیست و چهار ساعت پس از رسیدن خود به مقصد پرداخت کنید هیچ کس متوجه نخواهد شد که هزینه قبل از پرواز پرداخت نشده بود. به همین سیاق انرژی یک ذره می‌تواند بی‌نهایت نوسان کند، البته تا زمانی که این نوسان در یک مقیاس زمانی به حدکافی کوتاه پایان یابد بنابراین همان طور که سیستم حسابداری خط پرواز به شما اجازه می‌دهد تا برای پرداخت هزینه بلیط هواپیما از آن پول قرض بگیرید البته به شرط آنکه آن را سریع پس بدهید، مکانیک کوانتوم به ذره اجازه می‌دهد که انرژی قرض بگیرد البته تا زمانی که بتواند در چارچوبی زمانی که اصل عدم قطعیت هایزنبرگ تعیین‌اش کرده آن را تحویل دهد. اما مکانیک کوانتوم ما را وادار می‌کند تا این قیاس را یک گام مهم‌تر جلو ببریم؛ فردی را تصور کنید که دائم‌القرض است و مدام سراغ این و آن رفیق‌اش می‌رود و درخواست پول می‌کند... قرض بگیر و پس بده قرض بگیر و پس بده او دوباره و دوباره و با شدتی خلل‌ناپذیر پول را می‌گیرد تا فی‌الفور آن را پس دهد... همین نوع پس و پیش رفتن جنون‌آمیز انرژی و سرعت در جهان فواصل میکروسکوپی و وقفه‌های زمانیْ مدام در حال رخ دادن است.

این چنین است که حتی در یک ناحیه‌ی تهی فضا، یک ذره از دل هیچ ظهور می‌کند انرژی‌اش را از آینده قرض می‌گیرد و قبل از آن که سیستم متوجه قرض گرفتن‌اش شود با (نابودی‌اش) آن را پرداخت می‌کند. کل این شبکه می‌تواند بدین شکل عمل کند، با ضرباهنگ قرض گرفتن و نابود کردن، یکی از دیگری قرض می‌گیرد، قرض را جابه‌جا می‌کند و به سمت دیگری می‌برد و پرداخت بدهی را به تعویق می‌اندازد - به راستی انگار عرصه ی ریز ذرات (sub-particle) مثل وال استریت با آینده بازی می‌کند. پیش فرض این مسئله نوعی شکاف زمانی حداقلی است میان وجود چیزها در واقعیت بی‌واسطه و عاری از شعورشان و ثبت این واقعیت در نوعی واسطه. روشن‌ترین مثال این شکاف مرگ انسان است: مردن در واقعیت یک چیز است و ثبت شدن درست و به شمار آمدن این واقعیت به وسیله‌ی اولیای امور چیزی دیگر گاهی اولیای امور به اشتباه یکی از اتباع زنده‌ی خود را مرده می‌شمارند و به همین دلیل آن شهروند بیچاره باید به دولت اثبات کند که هنوز زنده است در فرانسه آدم می‌تواند چیزی را دریافت کند که به آن مدرک زنده بودن می‌گویند مدرکی قانونی دال بر این که فرد زنده است. استلزامات الهیاتی این شکاف میان این واقعیت آغازین و مجازی از یک طرف، و واقعیت کاملاً قوام‌یافته از طرف دیگر بسیار جالب‌اند. تا آن جا که خداوند عاملی است که چیزها را از طریق مشاهده‌شان خلق می‌کند، عدم تعین کوانتومی ما را وا می‌دارد خدایی را فرض بگیریم که قادر مطلق است ولی نه دانای کل (یا بیننده‌ی همه چیز): اگر خداوند از رهگذر مشاهده‌اش، تابع‌های موجیِ چیزهای بزرگ را به قالب واقعیت در می‌آورد، آزمایش‌های کوانتومی نشان می‌دهند که او چیزهای کوچک را مشاهده نمی‌کند. کلاه‌برداری هستی‌شناختی با ذرات مجازی (یک الکترون می‌تواند یک پروتون خلق کند و بدین طریق از اصل ثبات انرژی تخطی کند، البته به شرط آن که پیش از آن که محیط اطراف متوجه این ناهم‌خوانی شود آن را از نو جذب کند) راهی است برای کلاه گذاشتن بر سر خود خداوند، یعنی همان عامل غایی ثبت کردن و توجه به هرچیزی که در جریان است: خود خداوند، فرایندهای کوانتومی را کنترل نمی‌کند و آموزه‌ی ملحدانه‌ی فیزیک کوانتوم در همین جا نهفته است. این ادعای مشهور اینشتین درست بود: «خداوند فریب نمی‌دهد» - آن‌چه او فراموش کرده اضافه کند این بود که او خود ممکن است فریب بخورد: فرایندهایی خرد (نوسانات کوانتومی) در کار است که سیستم ثبت‌شان نمی‌کند.

? A Tale of Wandering, 2023 - Ivan Shchepetnov