در دوران دانشجویی کلاسی بودم که جز خودم همه دختر بودن
ولی تنها پسری که دخترا باهاش حرف میزدن من بودم و هرگز ندیدم با پسری دیگه حرف بزنن جز من
با اینکه من زیادم پولدار نبودم شاید و یک آدم ساده بودم
اما سر به زیر بودم و برای همین تنها پسری که باهاش حرف میزدن من بودم
اونجا بود که فهمیدم دخترا پسری رو دوست دارن که سر به زیر و خاکی باشه
حتی ی دختره خیلی پولدار و زیبا بود اما از هیچ پسری جز من سوال نمیپرسید
اما من هرگز اهل سو استفاده از احساسات نبودم و همیشه سرم پایین بود
یک روز سیب زمینی سرخ شده با سس قرمز آوردم سرکلاس اما ترسیدم بقیه دلشون بخواد برای همین سیب زمینی رو گذاشتم روی میز و خودم از کلاس خارج شدم اما وقتی برگشتم حتی یکدونه سیب زمینی کم نشده بود اونها خیلی مهربونن و فداکاری کردن تا همه ی سیب زمنیا به من برسه اشک تو چشام جمع شد یادش افتادم


