1.  فیلم The Girl Next Door 

 

دختر همسایه | (۲۰۰۷)

 

در توصیفِ «دختر همسایه» همین و بس که استیون کینگ آن را به‌عنوانِ شوکه‌کننده‌ترین فیلمی که از زمانِ «هنری: پُرتره‌ی یک قاتلِ سریالی» دیده، معرفی کرده بود. «دختر همسایه» با الهام از پرونده‌ی قتلِ سیلیوا لایکنس که در اکتبر ۱۹۶۵ در ایالتِ ایندیاناپولیسِ آمریکا اتفاق اُفتاد ساخته شده است. سیلویا دختر ۱۶ ساله‌ای بود که توسط زنی به اسم گِرترود بانیشِفسکی که موقتا سرپرستی‌اش را برعهده داشت در زیرزمینِ خانه‌اش اسیر می‌شود و به‌دستِ کودکان خودِ گرترود و دیگر کودکانِ محله تا سر حد مرگ مورد آزار و اذیت و شکنجه قرار می‌گیرد. دورانِ شکنجه‌ی سیلویا که سه ماه به طول انجامید درنهایت به مرگِ دختر بیچاره بر اثرِ شدت جراحاتش و سوءتغذیه منجر شد. گرچه این فیلم اسم‌ افرادِ درگیر پرونده را عوض کرده و برخی رویدادها را تغییر داده است، اما همچنان به عصاره‌ی پرونده‌ی اورجینال وفادار باقی‌مانده است.

 

چیزی که فیلم را به‌طور ویژه‌ای تکان‌دهنده می‌کند این است که گِرگوی ویلسون در مقامِ کارگردان از تنزل دادنِ این درد و رنج‌های واقعی به سرگرمی و شوک‌های توخالی پرهیز می‌کند و مخاطب را بدون واسطه و در خونسردترین حالتِ ممکن وادار به خیره شدن به اعماقِ جهنم می‌کند. «دختر همسایه» درباره‌ی این است که انسان در صورتِ وجود یک مسئول و دستوردهنده که جنایت‌هایش را تصدیق می‌کند، می‌تواند انجام هر عملِ شنیعی را توجیه کند؛ فیلمساز نهایتِ بهره‌برداریِ دراماتیک را از تضادی که بینِ ظاهر زیبا و نوستالژیکِ آمریکای دهه‌ی ۵۰ و تاریکیِ متعفنی که مثل کرم در پشت درهای بسته جولان می‌دهد می‌کند. نتیجه فیلم عمیقا تهوع‌آور و بی‌اندازه دلخراشی است که در پایان آرزو می‌کنید کاش چیزی بیش از محصولِ خیال‌پردازی‌های یک نویسنده نبود، اما متاسفانه این‌طور نیست.

 

. فیلم Henry: Portrait of a Serial Killer

 

هنری: پُرتره‌ی یک قاتل سریالی | (۱۹۸۶)

 

اگر دنبالِ آزاردهنده‌ترین فیلمِ این فهرست می‌گردید، «هنری: تصویر یک قاتلِ سریالی» خودِ جنس است. این فیلم روایتگر داستان هنری لی لوکاس است که بینِ سال‌های ۱۹۶۰ تا ۱۹۶۳ فعالیت می‌کرد. گرچه لوکاس به جُرم قتل سه نفر که یکی از آن‌ها مادرش بود، محکوم شد، اما گمانه‌زنی می‌شد که او هشت فقره قتل دیگر هم مرتکب شده است (خودش ادعا می‌کرد که بیش از ۱۰۰ نفر را کُشته است!). لوکاس نمونه‌ی بارزِ یک قاتلِ سرگردان است؛ به این معنی که او در یک مکان و با یک متودِ منحصربه‌فرد آدمکشی نمی‌کرد، بلکه از مکانی به مکانی دیگر حرکت می‌کرد و به‌طور تصادفی آدم می‌کُشت و این دستگیری‌اش را سخت‌تر کرده بود.

 

اما جرایمِ لوکاس به قتل خلاصه نمی‌شوند: تجاوز، سرقت، اقدام به کودک‌دزدی و بسیاری جرایمِ وحشتناکِ دیگر. چیزی که «هنری: پُرتره‌ی یک قاتل سریالی» را به‌طور ویژه‌ای ترسناک می‌کند این است که آن همچون یک فیلمِ خانوادگی فیلم‌برداری شده است؛ دوربینِ پُرتکان، تصویر گرین‌دار، ظاهر کثیفش و بودجه‌ی ناچیزش باعث شده که تماشای آن همچون تماشای یک نوار ویدیوییِ خصوصی که در کُمد لباس‌ها دور از دسترس نگه‌داری می‌شده احساس شود. چیزی که «پُرتره‌ی یک قاتل سریالی» را از بسیاری از فیلم‌های ترسناکِ هم‌دوره‌اش متمایز می‌کند تعهدش به روایت داستانش از نقطه نظرِ قاتل در صادقانه‌ترین و بی‌زرق‌و‌برق‌ترین شکل ممکن است. این فیلم نه درباره‌ی هیجانِ تعقیب و گریز قهرمان و متهاجمش یا تحقیقاتِ کاراگاهان برای رمزگشایی از هویت قاتل، بلکه درباره‌ی غرق کردنِ مخاطب در داخل ذهنِ مریضی که این جنایت‌ها را درنهایت خونسردی مرتکب می‌شود است؛ درباره‌ی حذفِ شکافِ بین مخاطب و قاتل تا جایی که انگار هردو در یک فضای مشترک نفس می‌کشیم است. فیلم با نمایی از یکی از مقتولانِ هنری آغاز می‌شود و سپس به خودِ هنری درحالی که سیگارش را خاموش می‌کند کات می‌زنیم: گرفتنِ جان انسان‌ها برای او به‌سادگی خفه کردنِ یک سیگار است.

 

۳. فیلم The Exorcism of Emily Rose

 

جن‌گیری اِمیلی رُز | (۲۰۰۵)

 

«جن‌گیری اِمیلی رُز» با الهام از پرونده‌ی دختری آلمانی به اسم آنه‌لیز میشل ساخته شده است. گرچه آنه‌لیز در ۱۶ سالگی به بیماری صرع مبتلا شد و با افسردگی شدید دست‌و‌پنجه نرم می‌کرد، اما وضعیت او تا ۲۰ سالگی با وجود مصرف دارو نه‌تنها بهتر نشده بود، بلکه بدتر هم شده بود. پس، خانواده‌ی مذهبیِ آنه‌لیز که دیگر یقین پیدا کرده بودند مشکل دخترشان از تسخیر شدن توسط شیاطین سرچشمه می‌گیرد، از ادامه‌ی درمان‌های پزشکی سرباز زدند و درعوض به مراسم‌های جن‌گیری روی آوردند. آنه‌لیز پس از تحمل ۶۷ جلسه جن‌گیری درنهایت درحالی بر اثر سوءتغذیه و کم‌آبی فوت شد که وزنش به ۳۰ کیلوگرم رسیده بود و در زمان مرگش از شکستگی زانو و بیماری سینه‌پهلو هم رنج می‌بُرد. دادگاه در سال ۱۹۷۴ والدین آنه‌لیز و همچنین کشیشانِ اجراکننده‌ی مراسم جن‌گیری را به قتل از روی بی‌احتیاطی و غفلت محکوم کرد.

 

فیلم «جن‌گیری اِمیلی رُز» برای اقتباسِ این پرونده ساختار یک درام دادگاهی را انتخاب کرده است: فیلم پیرامونِ خانم وکیلی به اسمِ لارا لینی جریان دارد؛ لارا که یک ندانم‌گراست به‌عنوان وکیل مدافعِ کشیشی استخدام می‌شود که پایش به جُرم قتل غیرعمدِ دختر جوانی به اسم اِمیلی رُز به دادگاه باز شده است. از طرف دیگر، دادگستری به نمایندگی یک وکیل خداباور و مومن باور دارد که اِمیلی به یک سری بیماری‌های سخت اما درمان‌شدنی مبتلا بوده و اصرار کشیش روی تسخیرشدگیِ دخترک موجب مرگش شده است. «جن‌گیری اِمیلی رُز» با انتخاب روشِ بی‌طرفانه‌ای برای روایت این داستان می‌داند چیزی که آن را جذاب می‌کند نه تایید قاطعانه‌ی یکی از این دو دیدگاه، بلکه افزودنِ هیزم به آتشِ شک و تردید بیننده‌ است.

 ۴. فیلم Wolf Creek

 

وولف کریک | (۲۰۰۵)

 

فیلم اسلشرِ «وولف کریک» به کارگردانی گِرگ مک‌لینِ استرالیایی به سه گردشگرِ به اصطلاح «کوله‌گرد» می‌پردازد که در صحراهای دورافتاده و متروکه‌ی استرالیا به شکارِ یک قاتلِ روانی به اسم میک تیلور بدل می‌شوند و باید برای فرار از سلولِ شکنجه‌ی او تلاش کنند. مک‌لین در مصاحبه‌هایش گفته است که او شخصیتِ میک تیلور را با الهام از دو قاتلِ سریالیِ واقعی خلق کرده است. اولی ایوان میلات نام دارد؛ او که در بینِ سال‌های ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۳ فعالیت می‌کرد، هفت نفر (۵ خارجی و دو استرالیایی) را به قتل رسانده بود و به «قاتلِ کوله‌پشتی» معروف شده بود. او قربانیانِ ازهمه‌جا‌بی‌خبرش را که در ایالت نیو ساوت ولز از ماشین‌های عبوری سواری می‌گرفتند سوار می‌کرد و آن‌ها را به‌جای رساندن به مقصدشان، به جنگلِ بزرگی در این ایالت می‌بُرد و با سلاح‌های گوناگون به قتل می‌رساند. برای مثال، یکی از قربانیانِ میلات را درحالی که ۱۰ بار به سرش شلیک شده بود پیدا کرده بودند.

 

دومین قاتلی که در خلقِ شخصیت میک تیلور تأثیرگذار بوده، بردلی جانسون مرداک نام دارد که در سال ۲۰۰۵ به قتلِ یک توریستِ بریتانیایی به اسم پیتر فالکونیو و اقدام به آدم‌دزدیِ دوست‌دخترِ فالکونیو که از این مهلکه جان سالم به در بُرد، محکوم شده بود. جسدِ فالکونیو هرگز پیدا نشد و او مُرده فرض شده است. دوست‌دختر او ازطریقِ مخفی شدن در لابه‌لای بوته‌ها و سپس یافتن راهش به سمت جاده برای کمک گرفتن فرار کرده بود. مک‌لین در توصیفِ پروسه‌ی خلقِ تبهکارِ فیلمش گفته است که او می‌خواست میک تیلور را به نماینده‌ی تمام بیگانه‌هراسی‌، نژادپرستی، جنسیت‌گرایی و تمامِ احساسات منفیِ ضدانسانیِ دیگری که استرالیایی‌ها به روی خودشان نمی‌آورند و سرکوبشان می‌کنند، اما همچنان وجود دارند، بدل کند.

 

. فیلم Compliance

 

انطباق | (۲۰۱۲)

 

فیلم «انطباق» به کارگردانی کریگ زوبل براساس یک سری از جرایمِ زنجیره‌ای که در بینِ سال‌های ۱۹۹۲ تا ۲۰۰۴ به وقوع پیوستند، ساخته شده است. این جرایم که اکثرا در مناطقِ پرت و دورافتاده‌ی ایالات متحده اتفاق می‌اُفتادند به این صورت بود که یک نفر با یک رستورانِ فست‌فودی یا سوپرمارکت تماس می‌گرفت و با معرفی کردنِ خودش به‌عنوانِ یک افسر پلیس، مدیرانِ آن‌ها را برای تفتیشِ بدنیِ کارکنان زن ازطریق برهنه کردنِ آن‌ها متقاعد می‌کرد (حتی یکی از آن‌ها شامل جستجوی حفره‌های بدن یک زن توسط یک کارمندِ مرد برای کشف موادمخدرِ مخفی‌شده نیز می‌شد). بیش از ۷۰ مورد از این جرایم در ۳۰ ایالتِ مختلفِ آمریکا گزارش شدند. تا اینکه بالاخره در سال ۲۰۰۴ یکی از این اتفاقات در ماونت واشتنگتن، یکی از شهرهای ایالت کنتاکی، به دستگیری دیوید ریچارد استوارت منجر شد. پلیس کشف کرد که تماس از تلفنِ عمومیِ یک سوپرمارکت در پاناما سیتیِ ایالتِ فلوریدا گرفته شده بود و تماس‌گیرنده از کارت تلفنی که فروشگاه‌های والمارت بزرگ‌ترین خُرده‌فروشِ آن هستند، استفاده کرده بود. سپس، پلیس با استفاده از سابقه‌ی خریدِ فروشگاه والمارتِ این شهر که زمان خریدِ این کارت تلفن را نشان می‌داد، موفق شدند به کمکِ دوربین‌های مداربسته خریدار کارت را شناسایی کنند.

 

گرچه استوارت اصرار داشت که او هرگز کارت تلفن نخریده است، اما کاراگاهان با بررسی سوابقِ تلفنِ خانه‌اش متوجه شدند که او در طولِ یک سال گذشته به ۹ رستوران زنگ زده است (از جمله رستورانی در ایالت آیداهو در همان روزی که مدیر این رستوران به‌وسیله‌ی یک کلاهبرداریِ تلفنی فریب خورده بود). همچنین، پلیس در خانه‌ی او تقاضانامه‌ی استخدام در اداره پلیس، صدها مجله‌ی پلیسی، یونیفرم‌های پلیس‌گونه و تفنگ کشف کرد که به باورِ آن‌ها نشان می‌داد مظنون آرزوی پلیس شدن داشته است. با وجود این، هیئت منصفه در دادگاه استوارت را از اتهاماتش تبرئه کرد. طبق گزارش پلیس کلاهبرداری‌های تلفنی مشابه پس از دستگیریِ استوارت متوقف شده بودند، اما از زمان تبرئه‌ی او در سال ۲۰۰۶، حوادثِ مشابه‌ای در سال ۲۰۰۹ نیز گزارش شدند. گرچه «انطباق» آخرین تماسِ منجر به دستگیریِ کلاهبردار را به‌طرز نسبتا وفادارانه‌ای بازسازی می‌کند، اما با افزودنِ جزییاتِ بیشترِ جنسی پیازداغِ شوکه‌کنندگی‌اش را افزایش می‌دهد. در دهه‌ی شصت روانشناسی به اسم استنلی میلگرام آزمایشی را برای سنجشِ میزانِ اطاعت اشخاص از مقام مُقتدر در انجام کارهایی که مغایر با وجدان شخصی افراد بود طراحی کرد.

 

نتیجه‌ی این آزمایش‌ها که آن را می‌توانید گوگل کنید، عمیقا شوکه‌کننده بود. معلوم شد ما در صورتِ دستور گرفتن از یک مقام اُتوریته می‌توانیم انجام کارهایی را که هیچ‌وقت در حالتِ عادی انجام نخواهیم داد توجیه کنیم. این فیلم درباره‌ی این موضوع است. از یک طرف، «انطباق» یکی از آن فیلم‌هایی است که باعث می‌شود سر کاراکترهای احمقش به خاطر تن دادن به دستوراتی که به‌طرز تابلویی مشکوک هستند فریاد بزنید، اما از طرف دیگر، صدای کسی که خودش را به‌عنوانِ افسر پلیس جا می زند آن‌قدر متقاعدکننده و طلسم‌کننده‌ است که فیلم مخاطب را وادار به اعتراف به یک حقیقت چالش‌برانگیز می‌کند: به احتمال زیاد اگر ما هم جای این کاراکترها بودیم، به چنین شکلِ احمقانه‌ای فریب می‌خوردیم و در چنین ظلمی مشارکت می‌کردیم و موفقیتِ فیلم در اثباتِ انکارناپذیرِ ضعفِ انسانی مخاطب به خودش که قضاوت کردنِ شخصیت‌هایش را غیرممکن می‌کند، به سینمای منزجرکننده‌ای منجر شده که روحتان پس از اتمام فیلم احساس آلودگی می‌کند.

 

۶. فیلم Dead Ringers

 

شباهت کامل | (۱۹۸۸)

 

«شباهت کامل»، ساخته‌ی دیوید کراننبرگ با الهام از دو شخصِ واقعی ساخته شده است: استوارت و سیریل مارکوس؛ آن‌ها دوقلوهای همسانی بودند که به‌عنوانِ مُتخصصِ زنان و زایمان در نیویورک سیتی طبابت می‌کردند. در نوزدهم ژوئیه ۱۹۷۵، سرایدارِ ساختمانِ محل زندگیِ برادرانِ مارکوس با بررسی آپارتمانِ قفلِ آن‌ها که بوی مُتعفنی از آن خارج می‌شد، اجسادشان را کشف می‌کند. هرکدام از برادران در اتاق‌خواب‌های جداگانه مُرده بودند. پزشکی قانونی به این نتیجه رسید که از مرگِ استوارت چهار روز و از مرگِ سیریل هم فقط دو روز می‌گذشت. مرگِ آن‌ها عجیب بود؛ چون نه‌تنها هیچ نشانه‌ای از خشونت دیده نمی‌شود، بلکه نتیجه‌ی آزمایش‌ها هم نشان داد که آن‌ها بر اثر مصرفِ موادمخدر یا هر موادِ شیمیایی دیگری نمُرده‌اند. و با وجودِ اینکه در آپارتمانشان آت‌و‌آشغال‌های زیادی از جمله قوطی‌های قرص و بطری‌های مشروب وجود داشت، اما پزشکی قانونی هیچ ردی از الکل یا داروهای آرام‌بخش و ضدافسردگی در خونشان کشف نکرد.

 

پرونده‌ی برادران مارکوس به الهام‌بخشِ فیلم ترسناکِ روانشناختیِ دیوید کراننبرگ بدل شد که در آن جرمی آیرونز نقش دوقلوهای نابغه‌‌ای به اسم بورلی و اِلیوت مَنتل را ایفا می‌کند. آن‌ها آن‌قدر به یکدیگر شباهت دارند که عادت دارند خودشان را جای یکدیگر جا بزنند. برای مثال، اِلیوت که از لحاظ اجتماعی بااعتمادبه‌نفس‌تر و مُسلط‌تر است، زنان را اغوا می‌کند و پس از اینکه از رابطه‌ی عاشقانه با آن‌ها خسته می‌شود، آن‌ها را به برادر دوقلوی خجالتی‌اش واگذار می‌کند (بدون اینکه زنان از تغییرِ آن‌ها اطلاع داشته باشند). کراننبرگ در جریانِ دهه‌ی ۸۰ با ساختنِ مسلسل‌وارِ کلاسیک‌هایش به‌عنوانِ یک نیروی توقف‌ناپذیر شناخته می‌شد. گرچه وقتی صحبت از بهترین فیلم‌های او می‌شود همه از «مگس» که میزبانِ یکی از شگفت‌انگیزترین جلوه‌های ویژه‌ی تاریخ سینما است یا از «ویدیودروم» که شاملِ مشهورترین دیالوگِ کارنامه‌ی اوست ("زنده باد گوشتِ جدید") یاد می‌کنند، اما پُربارترین دهه‌ی کاری او با «شباهت کامل»، شاهکارِ کم‌بهاداده‌شده‌ای به پایان رسید که میزبانِ مولفه‌های آشنای سینمای او در مهارشده‌ترین، تسخیرکننده‌ترین و تراژیک‌ترین حالتِ ممکنشان است.