☺ من ۱ بار طرفا ساعت ۱۰ شب تو خیابونای فرعی مرکز شهر در حال قدم زدن بودم و گوشی هم دستم بود که یه دفعه یه موتور با ۲ تا سرنشین جلوم سبز شدن و اومدن تو شکمم و پشت سریه پیاده شد و کلتُ گرفت سمتم و پلاستیکی که دستم بودُ ازم گرفت . خخخ فک کرد مثلا چی توشه حالا . انگار طلا توش بود . منم راحت بش دادم . یه تیکه پارچه توش بود فقط ? . گفت گوشیتُ بده کلتُ آورد نزدیکتر منم بش گفتم بشین برو اونور . در جا دویدم به سمت پشت سرم اونم سریع رفت سوار موتور شد و افتادن دنبالم . خودمُ بین زندگی و مرگ میدیدم و هر لحظه منتظر تیر خوردن بودم البته از یه طرفم یه حسی بم میگفت تفنگ قلابی و برا ترسوندنه و اصن دلیل مقاومتمم همین بود . مث یوسین بولت دویدم و خودمُ رسوندم به خیابون اصلی و اونا هم که دیدن بعضی از مردم سر رسیدن از یه بریدگی کوچیک رفتن اون دس جاده و الفرار . منم برا اینکه میدونستم به محض اینکه بفهمن اون پلاستیک فقط توش یه تیکه پارچه بی ارزش بوده و کیر شدن میان سربختم زدم به چاک ?? . چقد خندیدم بشون بابت اون پلاستیک ?? . تجربه شما چی بوده ؟