سر این قضیه‌ی مجتبا شکوری، موضع یه عده‌ای اینه که «با این همه خیلی کتاب‌خون و مهربون و خوش صحبته...». به نظرم درس مهم این موضع دقیقاً کارکرد ایدئولوژیه؛ انگار عینکیه که با اون دنیا رو می‌بینی. یه موضعِ از قبل. برای همین وقتی کمی بعد از متداول شدن این اصطلاح بعد از انقلاب فرانسه چپ‌ها اون رو به مفهوم آگاهی کاذب ربط دادن، مفهوم دچار یه پیچش شد.

توی این زمینه کارهای کسی مثل ژیژک که اسم پروژه‌ش «نقدِ ایدئولوژی» هستش در نشان دادن جنبه‌های مختلف و مخرب این مفهوم تو زندگی روزمره‌ی ماست؛ یکی از مثال‌های معروفش فیلم They Live (1988) هستش که توش یه مردِ میان‌سالْ متوجه عینکی می‌شه که حقیقت پشت چیزها رو نشون می‌ده. روی تبلیغ اجناس به جای مثلاً: طعم واقعی قهوه رو تجربه کنید، نوشته buy. (حتی ماتریکس هم می‌تونه مثال خوبی باشه)

برای همین به نظرم توی این‌جور قضیه‌ها ما حقیقتاً نیاز به نوعی از بدبینی داریم. باید بتونیم اون صدای مهربون و کلمات شاعرانه رو بتکونیم و بفهمیم که زیرش داره چی می‌گه: تو هیچی نمی‌شی. هر چه‌قدر هم که تلاش کنی این حس گناه، حس ناکافی بودن رهات نمی‌کنه. کاش می‌تونستم نخوابم و درس بخونم! و وقتی نمی‌شی: حتماً عرضه‌ش رو نداشتم!

برای همین بزرگ‌ترین ترس توی ایدئولوژی اینه که هر چه‌قدر بیش‌تر بهش تن بِدی بیش‌تر می‌بلعدت.

در نهایت، بحث لزوماً سرِ این مراسمات مذهبی نیست که اونم نوعی ایدئولوژیه و این انکار ناپذیره، منظور اینه که ایدئولوژی نیاز به آدمای معتقدِ مطیع داره. کسایی که خودشونو با قدرت هم‌سان می‌کنند و در لذت عمل مبتذل جمعی شریک می‌شن.

.

یکی از عجیب‌ترین مواجهه‌هام با مفهوم زبان از همین‌جا نشئت می‌گیره: ما توی زبان به دنیا میایم بدون این‌که بدونیم چیه؟ چی می‌گه؟ چی می‌خواد؟ این واژه‌ها و قواعد که سال‌ها پیش از ما ابداع شدن از ما چی می‌خوان؟!

ما زندانی زبانیم.