یکی بود یکی نبود 

زیر آسمان شهر شلوغ ، غیر از خدا کسی نبود 

 در یک سرزمین غنی که خاکش از طلا و جواهرات لبریز بود مردم با رنج و عذاب در آن سرزمین زندگی میکردن ، حاکم ظالم  آن سرزمین تمامی گنج ها و جواهرات را برای خود میخواست همه ی منابع  طبیعی برای حاکم بود بهترین میوه ها ، طعام ها و نوشیدنی ها برای او بود مردم آن سرزمین با کارهای دشوار روزانه باز هم از پس مخارج زندگی بر نمی آمدن ولی برای حاکم مهم نبود،  او همین را میخواست ،  چراکه این مردم از روی  شکم سیری حاکم قبلی را بیرون کرده بودن و او خوب میدانست اگر مردم سیر باشن همان بلایی که سر حاکم قبلی آوردن سر او هم می آورند او برای حفظ سلطنت خود به تمامی سرزمین های همسایه باج میداد او بیشتر منابع طبیعی را به سرزمین همسایه میداد و مقدار کم باقی مانده را به قیمت گزاف به مردم سرزمینش میفروخت وقتی مردم بابت این تصمیم اعتراض میکردن آنها را میزدن ، به سیاهچال مینداختن و اعدامشان میکردن  وزیر ها و درباران سرزمین سبز   با انتخاب حاکم صورت میگرفت ولی برای اینکه دل مردم را به دست آورد از مردم میخواست در مورد درباریان نظر بدهند در حالی که نظر مردم پشیزی برای آنها اهمیت نداشت