نمیدونم چرا هروقت ناراحتم ، فقط آندره بوچلی میتونه آرومم کنه..... اما نه امشب......
فردا یکی از بهترین دوستام میره سربازی، و این خیلی خیلی ناراحت کننده اس برای من
مجید میره و من تنهاتر از همیشه میشم،...
مامانبزرگم همیشه میگفت هرکس توی دنیا یه داستان مختص به خودشو داره، فک کنم زندگی من شبیه داستانای فرانسوا کافکا اس، همه اش تلخی، غم ،ناراحتی، رنج و هرچیز ناراحت کننده ی دیگه......
یادته مجید این عکسو کجا گرفتیم؟؟ این سفر آخرمون به شمال چقد خوش گذشت، چقد خندیدیم ... به خودمون..... به زندگی مسخره امون......به آدمای دور و اطرافمون.....به اتفاقای همیشه تلخ زندگیمون.....
من یه آدم شوخ و پرحرف و تو یه آدم همیشه جدی و منطقی و.....
یادته چقد گیر دادم بریم شب توجنگل بخوابیم و تو چقد عصبانی میشدی از دست من...
یادته رفتم تو یه باغ پرتقال بیارم یه سگ گنده افتاد دنبالم :((((
این آخریا هیچ چیزی برامون خوب نبود، نه برای تو و نه برای من..
داش مجید خیلی خیلی دلم برات تنگ میشه، بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی...
دیگه هیچ کی نیس بشینم از فوتبال و سیاست و هر کوفت و زهرماری باهاش بحث کنم...
لعنت به سربازی ، حالم از امشب به هم میخوره، اصن حالم از هرچیزی بهم میخوره.......
: (