کنار چرخ پیرمرد لبو فروش نزدیکی پیت آتش کارگران آزاد دخترک زیر بار سنگین سینی بامیه آهسته گام بر میداشت پیرزن بیوه از خرید میوه های گندیده شرمگین بود مرد دستفروش لابه لای هر فریادش چشم میچرخاند تا از حضور ماشین های پلاک قرمز غافلگیر نشود در این بازار چوب حراج بر روی شرافت میزنند میزنند چرا که زمانه همین را میخواهد یاد گرفتم بی رحم باشم این نیست ذات من این نبود قصه ی هر شب مادرم در آن شب ها کلاغ ها هیچوقت به خانه نمیرسیدن خانه مان به تصرف کلاغ ها در آمد لعنت به سال ۵۷