اینو خیلی وقت پیش شنیده بودم، نمیدونستم چنین داستان عجیبی داره
بهش میگن غمانگیزترین ترانهی محلی بلغارستان. ترانهای که گفتگوی بین یه بره و چوپانی به اسم تودور رو بازگو میکنه. قصه از جایی شروع میشه که نالهی بره اینقدر دردناکه که از این درد، باقی برهها هم ناله میکن. چوپان میره پیشش و میگه چرا اینطور ناله میکنی؟ علف کم بهت دادم یا آب؟ بره جواب میده؛ برادر تودور! بهم بگو مادرم کجاست؟ تودور جواب میده: برهی عزیزم. یکشنبه صبح زود سه تا تاجر اومدن و یه کیف پر از سکه دادن؛ منم مادرت، روگوشا رو فروختم بهشون. بره با اندوه میگه؛ تودور، یادته وقتی سیل اومد و رود توندیژیا طغیان کرد، وقتی پل ریخت و رمهی تو اونور رود موندن، تو درمانده بودی، گریه میکردی، مادرم روگوشا رمه رو از رود عبور داد: "تودور! قولی که دادی رو یادته؟ کلماتی که گفتی رو یادته؟ گفتی سر تا پای تو رو طلا میگیرم... تودور... چرا مادرم رو به اون قصابهای پست فطرت فروختی؟"
تودور جوابی نمیده. فلوتش رو میبره بین لبهاش، میدمه، اشک میریزه.
ترانه حین اشک ریختن تودور تموم میشه...
Lisztomania



