پیش نویس: این متن رو چند سال پیش نوشتم اون دوران غرق خیال پردازی بودم پس اگه یکم متن عجیبی بود و سورئال میزد تعجب نکنین ... راستی یکم باید با سینما آشنا باشین تا کاملا متوجه بشین (مثلا مرد متعجب اسپانیایی منظور من تو متن لوئیز بونوئل ـه و از اینجور چیزا) ... ولی خوشحال میشم همه بخونیدش جالب میشه اواسطش ... . . . از زمانی که اجازه حرف زدن را ازم گرفتند، نوشتن تنها سرگرمی ام شده. دیروز که در بحث با استادی رو به نابودی رفتم، خود را با یک اسکاتلندی واقعی عوض کرده، تا توانستم بحث را به نفع وی پایان دهم، فکر کنم انتقال خیالاتم به تفکرات استاد آینده ایشان را مضحک کند. سینما، همان محوطه ای که به زعم برخی درونش دیالوگ می گوییم، میان نوشتنم بازی گوشی می کند، رفتار زشت زننده او، من را از ایشان متنفر ساخت، مجبور بودم نوشتنم را قطع نکنم زیرا فردا زمان تحویلش بود، طی این درگیری، خط خوردگی های فراوانی در مطلبم پدید آمد، کاغذ را مچاله کرده و دورش انداختم. صبح، خواب آلود و سرگردان به دنبال کاغذ، خانه را زیرو رو کرده اما اثری ازش نیافتم، پس درون سطل زباله است؟ صدایی از آشپزخانه گفت: نه، آنجا هم نبود. هر چه به خود فشار می آرم، یادم نیست که چگونه شروع شد و چرا پایان یافت؟ اساسش چه بود و اصلا برای چه می نوشتم؟ اما همین را می دانم که چیز با ارزشی از دستم رفت، پس نا امید نشدم، لباس بر تن کرده و از خانه بیرون زدم، شاید زباله دانی شهر، مقصد شی گمشده من است. شهرمان تاکسی ندارد، اتوبوس هم ندارد، فکر که می کنم، متوجه می شوم وسایل نقلیه هنوز اختراع نشده. پیاده روی بهترین انتخابم بود، پس کفشهای کتانی پدربزرگم (که کف اش از برخورد با شکم شاگردان مدرسه شان نابود شده بود) را پایم کردم. بیرون زده و از میان خیابان به راه افتادم، سبزی فروشی که برای احترام به مردم زباله های پیاده رو را دورن جوب می ریخت، کشیده ی محکمی از صاحب کارش خورد، عجب مردمان بی فرهنگی هستیم، گویی که مسابقه هیجان انگیزی است که این چونین به تماشا آمده اند، صاحب کار بعد از آن کشیده آب دار مچ دست چپ سبزی فروش را گرفت و او را تا لب جوب برد، پس صدایش را فرو کشید و زیر لب به شاگردش گفت: احمق، نمی دانی که می توانستیم آن آشغال سبزی ها را لا به لای جنس به مشتری بدهیم؟. همانطور که صدای دعوا فروکش کرد مردم نیز پراکنده شدن، عجب صحنه ای بود کاش کشیده دوم را شاگرد می زد، هیف. به خود آمده و راهم را ادامه دادم... سم پاشی، سم پاش / سم پاشی، سم پاش / این ریتمی است که فرد دوچرخه سوار به آهنگ تبدیلش کرده بود، آنقدر گفت تا کلافه شده و به سمتش رفتم، مردک اول خودت را سم پاشی کن چون تو از همه کخت بیشتر است، سم پاش که پیر مردی سفید موی بود با لحنی سبک و آرام جوابم داد: پسرم، می دانم کارم اشتباه است، اما چاره چیست؟ فرزندم مریض است و برای درمانش نیاز به پول دارم. مطمئن بودم آخر این گفتوگوی دراماتیک چیزی جز اشک ریختن نیست، پس راه کج کرده و تا رسیدن به مقصد دویدم. چون آدرس دقیقی از محل پیش رو نداشتم رو به مردی متعجب کرده و از وی پرسیدم: جناب، شما آدرس آشغال دانی شهرمان را نمی دانی؟ مردک که از لحن بیانش می شد فهمید اسپانیایی است اینگونه جوابم داد: اولین سه راهی که رسیدی، (البته مواظب باش دست بهش نزنی چون برق داره) رو رد می کنی، بعد می افتی تو یک خاکی، (خوب خودت رو تکون میدی چون بچه های بالا از آدمهای خاکی خوششون نمی آد) .... داشت مزخرفاتش را ادامه می داد که تصمیم به فرار از دست وی گرفتم، اوه عجب دیوانه ای بود! بالاخره به مقصدم که آشغال دانی شهر بود رسیدم، در آنجا شروع به جستن میان زباله ها کرده تا زمانی که آدم فلزی کوچکی نزدیکم شد، وی که کارش تبدیل کردن زباله ها به مکعب های کوچک بود با صدایی نا مفهوم گفت: با یک چشم نگاه کن! منظورش را گنگ فهمیدم، اما برای فکر کردن وقت نیست، پس دوباره شروع به زیر و رو کردن زباله ها کرده تا کاغذم را زیر یک هفت تیر پیدا کردم. هراسان، در حالی که دستانم می لرزید کاغذ را باز کرده و شروع به خواندن کردم، مطلبش این بود: از زمانی که اجازه حرف زدن را ازم گرفتند، نوشتن تنها سرگرمی ام شده. دیروز که در بحث با استادی رو به نابودی رفتم، خود را با یک اسکاتلندی واقعی عوض کرده، تا توانستم بحث را به نفع وی پایان دهم، فکر کنم انتقال خیالاتم به تفکرات استاد آینده ایشان را مضحک کند. سینما، همان محوطه ای که به زعم برخی درونش دیالوگ می گوییم، میان نوشتنم بازی گوشی می کند، رفتار زشت زننده او، من را از ایشان متنفر ساخت، مجبور بودم نوشتنم را قطع نکنم زیرا فردا زمان تحویلش بود، طی این درگیری، خط خوردگی های فراوانی در مطلبم پدید آمد، کاغذ را مچاله کرده و دورش انداختم. صبح، خواب آلود و سرگردان به دنبال کاغذ، خانه را زیرو رو کرده اما اثری ازش نیافتم، پس درون سطل زباله است؟ صدایی از آشپزخانه گفت: نه، آنجا هم نبود. هر چه به خود فشار می آرم، یادم نیست که چگونه شروع شد و چرا پایان یافت؟ اساسش چه بود و اصلا برای چه می نوشتم؟ اما همین را می دانم که چیز با ارزشی از دستم رفت، پس نا امید نشدم، لباس بر تن کرده و از خانه بیرون زدم، شاید زباله دانی شهر، مقصد شی گمشده من است. شهرمان تاکسی ندارد، اتوبوس هم ندارد، فکر که می کنم، متوجه می شوم وسایل نقلیه هنوز اختراع نشده. پیاده روی بهترین انتخابم بود، پس کفشهای کتانی پدربزرگم (که کف اش از برخورد با شکم شاگردان مدرسه شان نابود شده بود) را پایم کردم. بیرون زده و از میان خیابان به راه افتادم، سبزی فروشی که برای احترام به مردم زباله های .....................