?تمام کاربران میتونن رای بدن?
❤️فقط به یک کاربر رای بدین❤️
|
شرکت کنندگان گروه A : |
|---|
کاربر ۱
| یک شب مرد جوان جک در حال نگهبانی بود او نگهبان بیمارستان نیوکاسل بود. او مردی شجاع و نترس بود اما اتفاقاتی در حال رخ دادن بود که او را ترساند. جک در حال خوردن غذا بود که در اتاق نگهبانی باز و بسته میشد بدون هیچ دلیلی.فکر کرد توهم زده یا کسی داره باهاش شوخی میکنه تا اینکه صدای جیغ زن از داخل بیمارستان آمد.رفت تا ببینه چی شده اما همه خواب بودند.ناگهان صدای گریه بچه آمد.جک رفت تو اتاق زایمان اما خبری نبود.جک از ترس نمی توانست حرکت کند و بیهوش شد. صبح با ازدحام جمعیت به هوش آمد.یکی از دکترها به او گفت:بدلیل بی لیاقتی تو همه چی بیمارستان دزدیده شده و چند بیمار فوت کردند تو اخراج میشی شاید هم به زندان بروی.جک گفت:اما دزد نبودن آنها ارواح بودند.دکتر خندید و او رو مرخص کرد و اخراج شد. جک ناراحت شد اما این پایان ماجرا نیست. در پارت بعدی میبینید جک برای برگشتن چیکار میکند او امیدوار است بتواند برگردد تا انتقام ارواح را بگیرد.همچنین شاهد مشکل جدیدی برای جک خواهید بود. |
|---|
کاربر ۲
| زل به برگه ای زده بودم که از دیوار مقابلم سفیدتر بود. البته که کار سختی نبود، چرا که لکه های زرد رنگ اکثرنقاط دیوار را پرکرده بود. حس غمگینی عجیبی داشتم، درصورتی که باید بیشتر حس سردرگمی، تعجب یا حتی هیجان میکردم. نمیدانم این حس از کجا نشأت میگرفت. خسته بودم اما بدون پلک زدن به نوشته روی کاغذ که با مداد سیاه، با فشار زیاد از سمت دست و با خطی بچگانه نگاه میکردم. «جانای عزیز، امروز اولین امتحان عمرم در مدرسه را دادم. نمرهام جالب نبود. یا حداقل مامان اینطور میگوید. فکر میکنم برای کسی که بچهاش همیشه بیست و نوزده میگرفته دیدن نمره ی پانزده آن در امتحان علوم بسیار ناخوشایند است. ایکاش تو بودی و من را در درس هایم یاری میکردی.» کلمه هایی که انتخاب کرده بود برای بچهای به سن او بسیار متفاوت بود. هیچ غلط املایی هم در متنش به چشم نمیخورد. سعی کردم با وجود احساس عجیبی که با خواندن نامه پیدا کردم، آن را نادیده بگیرم؛لابد نامه اشتباه آمده است! ولی مگر روی آن اسم من را ننوشته بود؟ مگر فقط یک جانا در این شهر، یا اصلا کشور وجود دارد؟ حتما نامهی یک جانای دیگر اشتباها به من تحویل داده شده است. نمیتوانستم آرام بگیرم. سردرد گرفته بودم، درعین حال که پر از سردرگمی و ناآگاهی بودم، غمگین و پشیمان بودم، اما نمیدانستم چرا. شروع کردم به کشیدن نقاشی ماشینمان در آن روز کذایی. طراحیام خوب نبود، ولی وقتی میکشیدم، دستم خودش حرکت میکرد،بدون اینکه فکر کنم. اعصابم خورد شد، نوک مداد شکست و نقاشی خراب شد. فریاد زدم و یکی دیگر شروع کردم. دوباره و دوباره و دوباره. کاغذ های مچاله را همه چا پرت کرده بودم. اتاق غوغاکدهای شده بود. ناگهان چشمم به کاغذی افتاد که سفیدیاش در مقابل سفیدی اتاق، به چشم میزد. برداشتم و با بغض و ترس نوشته رویش را خواندم. «لطفا بس کن! مادر ترسیده است. لطفا دیگر عصبانی نباش |
|---|
کاربر ۳
| توی یه فاجعه ی بزرگ بودیم،تمام دنیاها داشتن به سمت شکاف زمانی کشیده می شدن و دنیا ها در حال تصادف با همدیگه بودن،خدایان تمام تلاششون رو برای متوقف کردن این گند بزرگ می کردن،اما متاسفانه Dark skare،خدای تاریکی،کمک بیشتری داشت.اون تمام وایرنت های ابر قدرت رو از تمام جهان ها جمع کرده بود،اینم باید بگم که اونا صرفا برای قوی تر کردن dark skare بودن؛اما مهم تر از همه چی شکست دادن خدای تاریکی و تبعیدش به DARK WORLD بود......... |
|---|



