
سر الکس فرگوسن : مردی که تنها یک معجزه بود❤
۵۲۵ بازدیدچهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۳ - ۱۴:۱۶
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
خب شروع پست های امروز رو میخوام با یه دست نوشته آغاز کنم..البته در حدی نیستم بخوام راجع به این بزرگ مرد تاریخ بنویسم ولی تاثیری که تو این 15.16 سال طرفداری من از این تیم و زندگی من گذاشت رو میخوام باهاتون در میون بذارم....
آدم هایی هستند در این گیتی که دست آدم نه ولی دل آدم به هنگام نوشتن اسمشون به لرزه میوفته..یکی از این افراد سر الکس چپمن فرگوسن می باشد...مردی که دنیا رو دگرگون کرد...مرد اسکاتلندی که در 31 دسامبر 1941 در محله گوان اسکاتلند چشم به جهان گشود.سال 1957 تنها یک سال پیش ازحادثه تلخ مونیخ مردی که قرار بود سال های بعد سکان هدایت آن تیم بحران زده را در اختیار بگیردهمانند سایر افراد هموطن خود به کار آن در هم کارخانه آچار سازی مشغول و به صورت پاره وقت به فوتبال پرداخت...روز ها و سال ها گذشت تا این که اولین کار مربیگری خود را در سال 1974 به عنوان مربی سنت میرن آغاز نمود اما این همکاری تنها 3 ماه ادامه یافت و به عنوان جانشین در این تیم به کارش دامه داد..سال 1980 آغاز افتخار آفرینی های این مرد اسکاتلندی بودزمانی که اولین قهرمانی خود را در لیگ اسکاتلند به همراه آبردین جشن گرفت..روز های خوش یکی پس از دیگری سپری شدند تا اینکه او به همراه آبردین اوج هنر خود را در آن زمان یعنی در سال 1983 با پیروزی در مقابل تیم قدرتمند اسپانیا رئال مادرید به نمایش گذاشت...سال بعد و بعد از آنکه با شکست سلتیک در جام حذفی و همچنین قهرمانی در لیگ اسکاتلند نشان افتخار امپراطوری بریتانیا را دریافت کرد جهان را معطوف خود کرد..معطوف مردی که با دست های خالی حماسه می آفریند.1986 آغاز شروع امپراطوری او بود زمانی که جانشین ران اتکینسون سرمربی معزول شده وقت منچستر گردید..او سال های ابتدایی نوسان زیادی داشت و اگر حمایت های سر بابی چارلتون نبود شاید همچین حماسه ای شگفت نیز بوجود نمی آمد..ولی او ماند و به قول لیورپول را که در آن زمان افتخار بریتانیا بود را به زمین کشید....این مختصر داستانی از زندگینامه این مرد تا زمان هدایت یونایتد بود و اما داستان من حقیر...1997 زمانی که فقط 6 سال داشتم و همانند هر کودک دیگری تنها مشغله ذهنی زندگیم بازی آن هم در کوچه های خاکی محله بود به تشویق افرادی که شاید الان یکی از مهم ترین افراد در زندگی من باشند روی به تماشا آوردن ورزشی کردم که تنها جذابیتش برای یک بچه 6 ساله توپی بود که افراد زیادی را به دنبال خود می کشید..آن هم در زمانی که پخش فوتبال به مانند امروز نبود و خیلی افراد باید از روی سلیقه و یا شاید به صورت خیلی رمانتیکی تیم های خود را انتخاب میکردند..آن شور و ذوقی که آن روز ها در چشمان افراد فامیل خانواده می دیدم شاید تجلی مردی بود که قرار بود حماسه آفرین بازی هایی شود که افراد زیادی را در سراسر جهان معطوف خود کند یا شاید آن هم آن ذوق به خاطر هنر نمایی های مردی فرانسوی بود که با پرستیژ خاص خود و آن یقه هایی که در هر بازی بالا میداد و لقب کینگ را یدک می کشید بود..مردی که برای من 6 ساله لقب کچل اخمو را یدک می کشید..خلاصه آن سال با همه خوشی و دلخوری های من از نرفتن و بازی نکردن و با هم سن و سالان ام و نشستن به اجبار پای صحبت های خانواده و شنیدن تیمی به نام منچستر که آن موقع روی نواربرد و یکه تازی بود گذشت..1998 شروع شد سالی که قرار بود به اصطلاح شیاطین سرخ و قرمز های منچستر و پسران فرگوسن و کلی اسم دیگر که چیزی ازش سر در نمی آوردم غوغا کند..همه جا صحبت از آن بود که کینگ اریک همان "کچل اخمو" آن سال های من از فوتبال خداحافظی کرده بود..هر کسی که در آن سال ها یونایتدی بود به شدت تحت تاثیر این قضیه قرار گرفته بود شاید تنها کسی که در آن روز ها از این اتفاق خوشحال بود من بودم ولی چه فایده که سنم کفاف نمیداد تا بزرگی آن مرد را بفهمم..روز های 98 هم چنان میگذشت و من نیز به دور از اینکه مردی وجود دارد که میتواند خیلی خیلی بیشتر از بازیکنان داخل زمین ارزشمند باشد چشم به بازیکنان زمین دوخته بودم..آن روز ها بود که چشم یک پسر 7 ساله به جوونی افتاد که هم چهره ی زیبایی داشت و هم با توپ همه کار میکرد..دیوید بکهام پسر بچه ای که اهل لندن بود اولین کسی بود که من را شیفته خود در آن زمین سبز الدترافورد کرد..روز ها میگذشت و من فارغ از آنکه همه این بازیکن ها از جمله خود بکهام برای مردی بازی میکنند که باید در درجه اول عاشق او بود ولی مگر برای پسر بچه 7 ساله چیزی مهم تر از یک بازیکن وجو دارد بازیکنی که پوستر و عکس های او در روزنامه و ها و سطح شهر وجود داشت...ولی اولین جرقه ای که باعث شد من به آن مرد اسکاتلندی چشم بدوزم در تراژدی فینال 99 و خوشحالی او در آن 3 دقیقه پایانی بود مردی که مثل بچه های کوچک تر بالا و پایین می پرید..جرقه دومین عشق در آن لحظه زده شد..دیگر مگر یک پسر بچه 7.8 ساله چه میخواهد از این دنیا..پسری که با توپ جادو میکرد و مردی که همانند کودکی شور و شوق خود را در کنار زمین نشان میداد..روز ها میگذشت و آن پسر بچه ای که روزگاری تنها دلخوشی او بازی با هم سن و سالان خود در کوچه و باغ های شمال بود هم اکنون منتظر آن بود که بازی از تیم مورد علاقه اش پخش شود و بتواند بازیکن مورد علاقه خود را و مرد اسکاتلندی تیم را ببیند..همانطور که روز ها سپری میشد عشق پسر بچه نیز به آن تیم و آن مرد زیاد تر میشد..پسر بچه ای که تمام پول های خود را خرج عکس ها و پوستر هایی میکرد که از آن بازیکن و از تیم مورد علاقه اش در سطح شهر وجودداشت..حتی تا حدی که در هنگام مسافرت هم تنها چیزی که دغدغه آن را داشت پیدا کردن تصویری از بازیکن و تیم مورد علاقه خود بود..ولی انگار این عشق در حال افول و تمام شدن بود وقتی که در سال 2003 آن تراژدی لعنتی بعد بازی حذفی با آرسنال و گل دوم ویلتورد رقم خورد..اتفاقی که باعث رفتن بازیکن مورد علاقه آن پسرک که هم اکنون بزرگ تر شده بود شد..در یک آن تمام آن عشقی که بین او و مرد تیمش قرار داشت به نفرت تبدیل شد..اشک هایی که همانند طفلی که هنگام تولد میریزد زندگی آن پسرک را در بر گرفته بود.. شاید این دیگر پایان راه بود و او باید همانند بازیکن مورد علاقه اش چشم از عشقش می کشید و سراغ تیمی میرفت که او در آن بازی می کند..دیگر زمان شیطان بودن به سر آمده بود پسرک هر چه که در این سال ها جمع کرده بود(تصاویر- پوستر ها - پیراهنی که به هنگام تولدش به او داده بودند ) همه را از بین برد ولی نه صبر کن...نباید از عشق اصلی که سال ها به پای آن بودی و با آن در هنگام شادی خوشحال شدی و در هنگام غم آن ناراحت گشتی به خاطر یک نفر چشم بپوشی..این ها سخنان فردی بود آن پسر نصف زندگی خود را مدیون او هست..شاید اگر در آن روز سخنان او نبود الان آن هم جز پلیر فن هایی بود که با هر اتفاقی رنگ عوض میکنند ولی او به آن پسر درس وفاداری به عشق خود داد حتی زمانی که او به تو پشت میکندو بر خلاف آن چیزی که میخواهی تصمیم می گیرد..جانشین بازیکن مورد علاقه ی او پسری بود که تنها چند سال از او بزرگ تر بود و در ظاهر به هیچ عنوان جانشین او نبود..ولی مردی در سکان تیم قرار داشت که از غیر ممکن ها ممکن میساخت..سر الکس فرگوسن مردی که زمانی به خاطر فروختن بکهام از او به شدت بدم می آمد حال به شخصی تبدیل شده بود که به شدت می پرستیدمش..مردی با همان سبک اسکاتلندی خاص خود و جویدن آدامسی به هنگام هر بازی..همانطور که روز ها سپری میشد در هر روز و هر سال درسی از آن مرد میگرفتم..وقتی که در سال 2008 خاطره فینال 99 برایم زنده شد همه صحبت ها از آن پسر پرتغالی بود که وارث شماره ای بود که زمانی بر تن کسی بود که تمام فکرو ذهنم معطوف او بود..هنگامی که در سال بعد دوباره سر الکس تیم را به فینال رم برد آن هم در مقابل بارسایی که با مربی تازه کار خود دوران جدیدی را سپری میکرد..همه ذهنم معطوف پیرمرد اسکاتلندی بود..آن بازی را باختیم ولی تنها چیزی که برای من اهمیت داشت بودن و حضور آن مرد بود..پسر پرتغالی هم همانند سایر بازیکن های تیم در آن سال ها رهسپار مادرید شد..زمانی که همه در حال رنگ عوض کردن بودند تنها دلخوشی من آن پیرمردی بو که از کاه کوه می ساخت..تنها ذکر و هم و غم من درآن سال ها این بود که" بگذار همه بروند غمی نیست فقط تو بمان "تو بمان و با بازیکن هایی که بهترین های حال حاضر هم نمیتوانند با آن ها کار کنند کاری را انجام بده که در تاریخ ثبت شود..ولی امان از گذر عمر..همانطور که آن پسر بچه ای که روزگاری تنها دلخوشی او جمع کردن پوستر های بکهام و دیدن بازی های تیمش بود و هم اکنون تنها دلخوشی زندگی اش تو هستی ..تویی که به تیمش شخصیت دادی.ولی حیف که عمر و روزگار لعنتی به کسی رحم نمیکند..وقتی که دکترها به تو گفتند که به خاطر قلبت نمیتوانی به کارت ادامه دهی ولی تو همچنان به پای عشقت ماندی و از زندگی و سلامتی ات گذشتی آن جا بود که از خودم متنفر شدم که چرا زمانی به خاطر فروش یک بازیکن ازت دلخور شدم..وقتی که لرزش های دستت را در فینال ومبلی دیدم انگار دنیا بر سرم خراب شده بود..چطور میتوان مردی پیدا کرد که اینهمه سال به عشق خود پایدار باشد و با همه چیزش بسازد..من چگونه میتوانستم جواب این همه محبت تو را بدهم..2 سال بعد هنگامی که به آخر راه رسیدی تیمی را از خود به جای گذاشتی که زمانی مضحکه ی دشمنان شده بود..ولی تو پای آن ماندی و همانند باغبانی دلسوز که گل و گیاهان خود را با عشق و محبت پرورش میدهد با تمام وجودت این تیم را که سال ها کسی نمیتوانست آن را به شکوه زمان سر مت بازبی برساند نه تنها که رساندی بلکه دوران جدیدی را در آن رقم زدی..بابت همه چیز ممنون رئیس.بابت تمام این سال ها و تمام خاطراتی که برایمان رقم زدی از تو سپاس گذارم ❤❤


