منصفانه نیست هنوز زنده باشم منصفانه نیست سهم من از تو تنها یک مشت عکس باشد و چندتایی لبخند و همه اش رابرای دلم سرهم کنم و نامش را زندگی بگذارم که گذاشته ام و خیال کنم هنوز زنده ام ؟؟ بی تو این است تمام دارایی ام از زندگی ومن عاشق همین سرکردن های خیالی روزمره ام و تعدادی فحش ته اش از نام تو یادگاری می ماند این هم دستمزد من تا آخر شب از عشق بازی دنیای دخترانه ام و مهر پدرانه ات چه قدر زنده ام... اصلا زنده ام؟ و دلم هیچ وقت واقعی ات را نخواست چه قدر عجیب شده ام من این همه تنهایی دوست داشتنت را از کجا می آورم نمی دانم و این همه عاشقی در یک قلب جا می شود نمی دانستم چ چیزهایی نمی دانم و نمی دانستم و اصلا بگذار ندانم تو را ندانسته دوست بدارم من از این همه نادانی لذت می برم که خرجی یک راه تاریک با تو روشن می شود و لذت پیداشدنم درشب گم من تو را درکلماتم عاشقانه نقش می زنم و برای عکس هایت خاطره می سازم و همه اش می شود زندگی شخصیت قهرمان قصه های نانوشته من تنها، بی باک ، به سان یک سلحشور و در آخرین لحظه آنجا که تاریکی شکست قد علم می کند امید با دوجفت پا به شکل " تو " بر زمین نقش می بندد و راهبندان می شود نام تو راهبندان می کند... غوغا به پا کرده ای با ابهت و یک پرچم سفید رنگ امید و در پایان این حادثه به میان جشن سلحشوری ات آنگاه که صحبت از تقسیم غنائم شد من خیالت را ب دوش می کشم و تو در آغوش همه گان گم می شوی این منصفانه نیست مرد... * فروزان *